آنچه در پویش قرار هفتم شهردار تهران گذشت/ از بازدیدهای میدانی پروژه‌ها تا شنیدن درد دل مردم

شهردار تهران در هفتمین قرار خدمت خود به منطقه ۲۲ تهران رفت و ضمن بازدید از برخی پروژه‌ها و حضوردر جمع نخبگان، صحبت های مردم را نیز شنید و برای هرکدام قول مساعدت داد.

خبرگزاری شهر: هفتمین پنجشنبه‌ای است که از پنج و نیم صبح آغاز می‌شود. این بار از دهکده المپیک و دانشگاه علامه طباطبایی. هنوز وارد دانشگاه نشده مقبره شهدا خودش را می‌نمایاند. مقبره دایره‌ای شکل کوچکی با یک گنبد فیروزه‌ای که چهار پنج پله، بالاتر از سطح زمین قرار گرفته است. چند دقیقه‌ای منتظر شهردار می‌مانیم. توی همین فاصله برق مقبره اتفاقی قطع می‌شود. یکی دو نفر از تاسیسات می‌آیند و سعی می‌کنند تا مشکل را از جعبه‌ای که توی مقبره است حل کنند که شهردار می‌رسد. دست از روشنایی می‎کشند و به سرعت نردبان را می‌برند بیرون. کسی همزمان با ورود زاکانی اسفند دود می‌کند و توی محوطه و مقبره می‌چرخاند. رئیس دانشگاه به استقبال شهردار می‌آید. همگی وارد مقبره شهدایی می‌شوند که تا همین چند هفته پیش هردو گمنام بودند و حالا روی قبر یکی نوشته: «شهید ابراهیم قائمی فرزند علی‌اکبر». شهیدی که خبر شناسایی هویتش دانشگاه علامه را میزبان خانواده کرد. مراسم باشکوهی که دانشجوها و اساتید و کارکنان دانشگاه از پدر و مادر شهیدی که بعد از ۴۱ سال پسرشان را پیدا کرده بودند، استقبال کردند. رئیس دانشگاه ماجرای ابراهیم و دیدارش با خانواده را توضیح می‌دهد و زاکانی همزمان فاتحه می‎‌خواند و روی قبرش گلاب می‌ریزد. همه که بلند می‌شوند پیرزنی که پسری زیر بغلش را گرفته خودش را به سختی از پله‌ها می‌کشد بالا. زن که عکس پسر شهیدش را دست گرفته با شهردار صحبت می‌کند. زاکانی جلو می‌آید. می‌خواهد برای پسرش کاری پیدا کند. بعد می‌گوید که دوست دارد با او عکسی داشته باشند. با کمک پسرش از پله‌ها پایین می‌آید و کنار شهردار می‌ایستد. دلش اما هنوز آرام نیست و دم رفتن باز سفارش می‌کند. «برید به سلامت» شهردار اطمینان می‌دهد و راهی‌شان می‌کند. دیوار ساختمان روبروی مزار پر از است از عکس شهدا.

رئیس دانشگاه با دست اشاره می‌کند و همه چند ثانیه‌ای را به تماشای دیوار می‌گذرانند. بعد از زاکانی می‌خواهد سری هم به موزه دانشگاه بزند. سالنی در ورودی مسجد که چند قدمی با مزار شهدا فاصله دارد. مسیر مسجد باصفا است. مسیری با چند ردیف پله کوتاه، یک حوض با فواره‌های روشن و باغچه‌های کوچکی در اطراف. از در شیشه‌ای مسجد که وارد می‌شویم راهروی خالی تقریبا طولانی‌ای آغاز می‌شود. موزه دانشگاه اواسط همین راهروست. سالنی پر از استندها و ستون‌های استوانه‌ای که رویش وسیله‌های مختلف قرار گرفته و دیوارهایی پر از عکس و نوشته. رئیس دانشگاه به محض ورود زاکانی را به اتاقی دعوت می‌کند که شمایلی است از اتاق شخصی علامه طباطبایی با همه وسایلی که در آن بوده. اتاق پنجره بزرگی رو به راهروی ورودی دارد و از بیرون موزه هم می‌شود تماشایش کرد. روی فرش قرمز وسط اتاق سه صندلی است با ماکتی از علامه، شهید مطهری و هانری کربن. یادآور هم‌نشینی‌های علمی و فلسفی‌ای این جمع سه نفره. زاکانی با لبخند نگاه می‌کند و همزمان توضیحات رئیس دانشگاه را می‌شنود. وارد سالن اصلی موزه می‌شوند که پر است از صدای موسیقی سنتی ایرانی. رئیس دانشگاه از روی دیواری که سراسر عکس است توضیح می‌دهد. عکس‌ها از ابتدای تاسیس دانشگاه آغاز می‌شوند، سال به سال جلو می‌آیند و روزهای ماندنی دانشگاه را روایت می‌کنند. زیر هر عکس، سال رویداد نوشته شده با چند خطی توضیح. شهردار روایت هر عکس را از زبان رئیس دانشگاه می‌شنود و جلو می‌آید. دفتری بزرگ و مجللی نزدیک درب خروجی موزه روی یکی از پایه‌هاست. بازدید که تمام می‌شود رئیس دانشگاه از زاکانی می‌خواهد چیزی به یادگار بنویسد «دانشگاه علامه طباطبایی که مزین به نام حضرت علامه است مولود انقلاب اسلامی است». تا شهردار مشغول نوشتن است دور و بر موزه را چشم می‌گردانم. کارمندان دانشگاه پرتعدادند. بیشتر کنار درب خروجی یا بیرون سالن ایستاده‌اند و با هم گفتگو می‌کنند. چشمشان به شهردار است. انگار منتظر فرصتی برای گفتگو. حدسم درست است. تا کنار ماشین‌ها یکی یکی خودشان را می‌رسانند کنار زاکانی، نامه می‌دهند و صحبت می‌کنند. این بین چندنفری از مردم هم هستند که می‌خواهند با شهردار صحبت کنند. نامه‌ها جمع می‌شوند و همه قول پیگیری می‌گیرند.

بازدید میدانی از همین لحظه آغاز می‌شود. می‌افتیم توی خرازی و مستقیم می‌رویم به سمت غرب. اولین پروژه مجتمع مسکونی هزار و یک شهر است. ساحتمان‌های بلندی که حاشیه سمت راست اتوبان خرازی غرب رفته‌اند بالا. ماشین‌ها می‌ایستند اما کسی پیاده نمی‌شود. چند دقیقه‌ای کنار بزرگراه می‌مانیم. لحظاتی که احتمالا محمدی شهردار منطقه، توی ون سفید شهردار درباره پروژه توضیح می‌داده و زاکانی می‌شنیده. دوباره راه میفتیم به سمت غرب. چند دقیقه بعد می‌پیچیم توی جاده‌ای باریک خاکی که روی تابلوی ابتدایش نوشته: «روستای ازگی» خبری از روستا اما نیست و جاده ختم می‌شود به دو ساختمان کوتاه و بلند و یک ساختمان نیمه کاره نزدیک‌تر؛ پروژه بیمارستان شریعتی. مسئول پروژه توضیح می‌دهد که این، بزرگترین بیمارستان تهران و پیشرفته‌ترین بیمارستانی است که در تمام ایران ساخته شده. توضیحاتی که با یک نگاه به ساختمان‌های چند طبقه ساخته شده هم می‌توان حدس زد. ساعت هنوز به هفت و نیم نرسیده اما کارگرها روی اسکلت بتونی ساختمان نیمه کاره در حال رفت و آمدند و صدای ساخت و ساز هوا را پر کرده. کنار ورودی پروژه بنری است با نقشه‌ای از بزرگراه‌های اطراف بیمارستان که مسئول پروژه از رویش توضیح می‌دهد. مشکل اصلی راه‌های دسترسی به بیمارستان است. شهردار به توضیحات بین راهی آقای محمدی اشاره می‌کند و می‌گوید پیگیر حل این مشکل خواهد بود. رئیس سعی می‌کند شهردار را برای بازدید از بیمارستان مجاب کند. زاکانی قول بازدید مفصل دیگری را می‌دهد و می‌گوید باید به بقیه پروژه‌ها هم سری بزند.

سوار می‌شویم. هوا آلوده است اما نه آنقدری که از انتهای بزرگراه خرازی شهر پیدا نباشد. وارد شهرکی با چندین برج بلند و نیمه کاره می‌شویم. دو سه نفری کنار یک بنر به انتظار ایستاده‌اند. مرد خوشپوش و جوانی که مسئول پروژه است به استقبال شهردار می‌آید، جلوی نقشه می‌ایستد و با تکان دادن دست‌هایش روی هوا توضیح می‌دهد. پروژه، سایت مروارید شهر است. شهرکی که در آینده سی هزار نفر توی برج‌های بلندش زندگی خواهند کرد. می‌گوید همین حالا ۱۰ بلوک ۱۹۸ واحد مسکونی شده. به اطراف نگاه می‌کنم. محوطه کارگاهی‎‌ای با یک جاده خاکی. بعد فکر می‌کنم ساکنان این هزار واحد از کجا نان و موادغذایی و بقیه چیزهای ضروری زندگی را می‌خرند. صدای مسئول پروژه فکرم را می‌شکند:« برای یه نونوایی باید بریم تا وردآور آقای شهردار». بعد از مراحل ساخت بلوک‌ها می‌گوید. بلوک‌هایی که بعضی‌ها تکمیل شده‌اند، بعضی‌ها در مراحل نازک‌کاری‌اند و از بعضی‌ها هم فقط یک اسکلت وجود دارد. زاکانی به نقشه نگاه می‌کند و بعد رد دست مسئول پروژه را می‌گیرد که به بلوک‌ها اشاره می‌کند. مرد جوان می‌گوید بودجه‌ای که برای پروژه مشخص شده تخصیص داده نمی‌شود و همین هم کار را برایشان سخت کرده. از زاکانی می‌خواهد نگاه ویژه‌تری به این پروژه داشته باشد. شهردار قول پیگیری می‌دهد و خداحافظی می‌کند. سوار ماشین‌ها می‌شویم و توی خیابان‌های منطقه دور می‌زنیم. این هفته هم بخاطر شیوع اومیکرون نه خبری از دیدار مردمی هست و نه ون پرشور خبرنگارها.

دوباره می‌افتیم توی اتوبان خرازی، این بار به سمت شرق. برای چندمین بار از روبروی ایران‌مال عبور می‌کنیم و بلوار دریاچه خلیج فارس را پایین می‌رویم. جایی در پیاده‌روی بلوار بالایی دریاچه یکی دونفری با یک استند ایستاده‌اند. توقف می‌کنیم. کنار پیاده‌رو زمین وسیعی است با گیاه‌های خودرو و دریچه‌ای با فاصلاب جاری. بالای بنر نوشته:« چالش‌های شبکه جمع‌آوری و تصفیه خانه‌های فاضلاب منطقه» خانم جوانی که از روی نقشه توضیح می‌دهد می‌گوید اگر برای فاضلاب این منطقه فکری نکنیم ریزش‌هایی شبیه پلاسکو پیش‌رو خواهیم داشت و نفوذ فاضلاب در زمین ممکن است هم دریاچه را درگیر کند و هم پایه‌ پل‌هایی که روی اتوبان‌های پایین دستی منطقه ساخته شده‌اند را از بین ببرد. بعد از روی تصاویری که روی نقشه چاپ کرده می‌گوید طبقات منفی بعضی از مجتمع‌های منطقه از فاضلاب پر شده و باید خیلی زود و فوری برایشان فکری کرد. محمدی، شهردار خوش صحبت و خوش انرژی منطقه از کارهای کرده و نکرده برای این موضوع می‌گوید. بعد شهردار را می‌برد بالای جایی که فاضلاب بیرون ریخته، با دست نشان می‌دهد و صحبت می‌کند. چندقدمی آن‌طرف‌تر مرد کوتاه قدی با پیراهن قرمز و عصا ایستاده و این پا و آن پا می‌کند. زاکانی بعد از شنیدن صحبت‌ها خطاب به شهردار توضیح می‌دهد که چه کارهایی باید انجام شود و می‌خواهد مواردی که خارج از اختیار شهرداری است را تا شنبه مکتوب کنند که بتواند یکشنبه به جلسه هیات دولت ببرد و مصوبه بگیرد. مرد که حالا جلوتر آمده صدایش می‌کند و یک نامه دستش می‌دهد. می‌گوید جانباز است و یک وقت ملاقات خصوصی پنج تا ده دقیقه‌ای می‌خواهد. مرد دیگری هم از این فرصت استفاده می‌کند. از منطقه ۱۸ آمده و مشکل عوارض ساخت و ساز دارد. شهردار وعده پیگیری می‌دهد و دوباره به سرعت راه می‌افتیم.

به موازات دریاچه حرکت می‌کنیم. روی تقاطع غیرهمسطح کاج و بزگراه شهید همدانی استند دیگری است که دو خانم جوان از رویش توضیح می‌دهند. توقف کوتاه است. لحظه سوار شدن اما زن میانسال با فریاد زاکانی را صدا می‌زند« از پنج صبحه دنبال شما می‌گردم» می‌گوید چهار خانواده هستند که زمینی در محدوده منطقه دارند اما اجازه ساخت و ساز نه. می‌گوید این زمین همه دار و ندارش است «به خدایی که می‌شناسی قسمت می‌دم رسیدگی کنید، یک سال تمومه صبح تا شب دارم می‌روم شهرداری» مدام قسم می‌دهد و زاری می‌کند. شهردار منطقه به فامیل صدایش می‌کند و می‌گوید من پیگیز کارهایت هستم. بعد یکباره زن به زبان می‌آید و از محمدی جلوی شهردار تعریف می‌کند. زاکانی شماره زن را روی نامه‌اش می‌نویسد و مطمئنش می‌کند که به کارش رسیدگی کند. صدای قسم‌ها یک‌باره فروکش می‌کند. راه می‌افتیم به سمت آخرین پروژه؛ «احداث زیرگذر تقاطع بلوار کوهک با بزرگراه شهید همدانی» وارد محوطه کارگاهی می‌شویم. جمعیت کلاه ایمنی به سر توی محوطه ایستاده‌اند. کسی پشت سر شهردار می‌دود که کلاه ایمنی به او برساند. مسئول پروژه می‌گوید بیست درصد پیشرفت داشته‌اند اما جهادی کار می‌کنند و قرارشان این است که تا سال تمام نشده پروژه را تکمیل کنند. با این حال مشکلات کم نیست و واقع‌بینانه اگر نگاه کند قول سوم خرداد را می‌دهد. روبروی جایی که ایستاده‌ایم تونل طولانی‌ای است که از زیر دو پل می‌گذرد. یک جرثقیل اواسطش توقف کرده که صدایش توی تمام محوطه پیچیده. شهردار راه می‌افتد و تا اواسط تونل می‌رود. مرد میانسال خنده‌رویی که انگار از کارگرهای پروژه است همپای عکاس‌ و فیلمبردارها می‌دود تا با گوشی فیلم بگیرد. چند دقیقه بعد می‌بینمش که خودش را به یک بلندی رسانده و با لبخند شیطنت‌آمیزش از زاویه دیگری فیلمبرداری می‌کند. زاکانی می‌گوید مشکلات را دنبال می‌کند تا سریعتر حل شوند. از زمان عقب هستیم و باید سریعتر راه بیفتیم. همه خداحافظی می‌کنند و به دو سوار ماشین‌ها می‌شوند.

مقصد بعدی ستاد مدیریت بحران منطقه است. ورودی ساختمان روهروی کوتاهی است که پر شده از پرنده‌ها و پهپادهای مختلف. مسئول ستاد هرکدام را معرفی می‌کند و توضیح می‌دهد از آن‌ها می‌شود برای کارهای کشاورزی مختلف استفاده کرد. جمعیت توی آن راهروی نه چندان پهن جای ایستادن ندارند. بعد از پهپادها هم یکی دوتا میز است با وسایلی ساخته دست نخبگان منظقه. هرکدام برای شهردار درباره وسیله و کارکرد و امتیازاتش صحبت می‌کنند و درخواست حمایت دارند. وارد سوله می‌شویم. روی دیوار نوشته:« حادثه خبر نمی‌کند». کارمندها با روپوش‌های مخصوص به ردیف ایستاده‌اند. زاکانی به همه سلام می‌کند. مسئول ستاد کمدی را نشان می‌دهد که تجهیزات اولیه برای مقابله با بحران را داخلش قرار داده‌اند و تا امروز در ۵۶ مدرسه دولتی جانمایی شده و قرار است با همکاری آموزش و پرورش این تعداد به ۱۰۰۰ مدرسه برسد. بعد نماینده هلال احمر را معرفی می‌کند و او توضیح می‌دهد که اول در مدارس طرز استفاده از کمد را به دانش‌آموزان آموزش می‌دهند و بعد کمد را در مدرسه جانمایی می‌کنند. شهردار تعریف و تشکر می‌کند، خداقوت می‌گوید و راهی طبقه بالا می‌شود. سالن کنفرانس ستاد مدیریت بحران که محل جلسه با نخبگان منطقه است. کنار درب ورودی سالن یادبودی برای حاج قاسم سلیمانی قرار دارد. شهردار می‌ایستد، قرآن را می‌بوسد و وارد می‌شود. سلام و خوش و بش‌ و جابجایی‌ها که تمام می‌شود، صدای قرآن می‌پیچد. قاری که به صدق الله... می‌رسد مسئول سالن بی‌معطلی نور را می‌گیرد و کلیپی نسبتا طولانی از حاج قاسم سلیمانی روی پرده پخش می‌شود که همه را متاثر می‌کند. زاکانی سر پایین انداخته و گاهی صدای گریه از گوشه و کنار سالن بلند می‌شود. نور که به سالن برمی‌گردد مجری به سرعت جلسه را آغاز می‌کند و به هر نفر ۴ دقیقه برای صحبت فرصت می‌دهد. اول نوبت شهردار منطقه است که از روی متنی کوتاه در تشکر از نخبگان و مسائل منطقه می‌خواند. توی همین فاصله توکلی‌زاده معاون اجتماعی شهردار به جلسه اضافه می‌شود. اولین سخنران قدیمی نماینده شورایاری منطقه است. با شعری درباره اهل بیت آغاز می‌کند. با جملاتش کوتاه و بدون فعل فهرستی از مشکلات منطقه را ردیف می‌کند؛ فاضلاب، حمل و نقل، مدارس و... . شعر پایانی‌اش را که می‌خواند مجری فرصت را به حاج‌آقا نصیری امام جماعت یکی از محلات می‌دهد. نصیری که روحانی میانسالی است می‌گوید زمان نشستن در اتاق گذشته، آینده تهران در منطقه ۲۲ رقم می‌خورد و باید برنامه‌ریزی دقیقی برای ظرفیت‌های بکر این منطقه داشت. سخنران‌های بعدی از دانشگاه علامه هستند، رئیس و یکی از اساتید عضو هیات علمی. معتمی، رئیس دانشگاه، آرام و کم‌انرژی از نمایشی نبودن کارها و لزوم رفتن به سمت تصمیمات دانش‌بنیان صحبت می‌کند. آجیلی اما استاد پرانرژی و جوانی است که پیشنهادات مشخص دارد. اول درباره سبک زندگی در نظام سرمایه‌داری می‌گوید و بعد صحبتش را مرتبط می‌کند با نکاتی علمی درباره معماری و شهرسازی. شهردار تشکر می‌کند. دکتر سعیدی مدیر گروه پهپادهای کشور نفر بعدی است. مرد جوانی که درباره کمبود سایت‌های پروازی می‌گوید و اینکه جایی برای تست پهپاد ندارند. از زاکانی می‌خواهد این مشکل را حل کند. بعد هم چند مثال از تجربه همکاری‌اش با شهرداری و خدماتی که پهپادها برای شهرداری می‌توانند انجام دهند می‌زند و به همکاری‌های بیشتر امید دارد. دکتر عرب استاد دانشگاه شریف، همسر شهید هادی زاهد و ناصر شفق کارگردان صداوسیما هم نکات کوتاهی درباره مشکلات منطقه می‌گویند. محمدی شهردار منطقه و نظری معاون هماهنگی امور مناطق که دست چپ و راست زاکانی نشسته‌اند مرتب یادداشت می‌کنند. مهمان بعدی دختر نوجوانی است با لباسی که رویش نوشته: «شهردار مدرسه». مینا جلیلنژاد مسلط و شمرده طرح شهردار مدرسه را توضیح می‌دهد. طرحی که بیست سالی از اجرایش می‌گذرد و در آن شهردار و ۸ معاونش، که ساختاری دقیقا شبیه شهرداری تهران دارد، دور هم جمع می‌شوند تا درباره مشکلات مدرسه همکاری کنند. بعد می‌گوید که طرح مسئولیت‌پذیری، همکاری و عقب نکشیدن را یادش داده و اگر به نوجوانان اعتماد شود می‌توانند دستاوردهایی را خلق کنند که حلال مشکلات مهمی باشد. بعد نوبت به جانباز هفتاد درصدی می‌رسد که به همراه همسرش در جلسه حاضر است. اصلی‌ترین دغدغه همتی مناسب نبودن شهر برای جانبازان و معلولین است. از مشکلاتی که برای عبور و مرور دارند می‌گوید و اینکه حتی در پارکی که به اسم جانبازان هست هم هیچ امکاناتی ویژه این افراد وجود ندارد. زاکانی می‌شنود و یادداشت می‌کند.

 اساتید دانشگاه شریف در جلسه پرتعدادند. اغلب مردهای سن و سال‌دار با موی سفید که سال‌های زندگی‌شان را در علم گذرانده‌اند. هر کدام دغدغه‌های مشخص و پیشنهادات متعینی دارند. از ماشین‌های برقی تا جمع‌آوری باتری‌های لیتیومی و آلودگی هوا. دکتر معطر و دکتر احمدیان، جزو یک درصد دانشمندان برتر جهان، که دقیق و حساب شده صحبت می‌کنند و برای هر پیشنهاد ابعاد اقتصادی را در نظر می‌گیرند، فوایدش را یکی یکی می‌شمرند، تجاربشان در سفر به کشورهای دیگر را ضمیمه می‌کنند و کاربردش برای شهرداری و بعد کشور را می‌گویند. زاکانی دقیق گوش می‌کند و نکاتی را می‌نویسد. دکتر معطر که ۵۵ سال است در دانشگاه فعالیت کرده می‌گوید فقط یک خواهش دارد:« این جلسات به حرف تبدیل نشه آقای دکتر». وقت کم است و مجری سعی می‌کند زمان را مدیریت کند. اسم دکتر کاوه رئیس مرکز توانبخشی امید فردا را می‌خواند. زن میانسالی که با حرارت درباره مرکز توضیح می‌دهد، از شهردار ناحیه تعریف می‌کند و از محمدی بابت تغییر ندادن کسانی که خوب کار می‌کنند، تشکر. بعد نامه‌ای به شهردار می‌دهد و از او دعوت می‌کند یک بازدید مستقل از مرکز داشته باشد. نوبت به پسر شهید رمضان پناهی می‌رسد. مرد جوانی که مهندس صنایع است و دانشجوی دکتری و صحبتش را با اعتراض به وقت کوتاه شروع می‌کند. از مسئولیت‌ گرفتن آقازاده‌ها و توجه نکردن به نخبگان انتقاد می‌کند و می‌گوید بحران اصلی ما محیط زیست و برج‌های سربه فلک کشیده نیست، فقط و فقط سوءمدیریت است. پرحرارت است و ناراضی از توجه نکردن به جوانان نخبه‌ای که می‌توانند مشکلات را حل کنند. زاکانی با لبخند می‌شنود، رشته تحصیلی‌اش را می‌پرسد و یادداشت می‌کند. آخرین سخنران هم غفاری مدیرعامل انجمن اوتیسم است که در دیدار هفته پیش در منطقه دو هم حضور داشت. زاکانی به هفته قبل اشاره می‌کند:« تو ماشین با آقای محمدی ذکرخیر شما بود» غفاری می‌گوید صحبتی ندارد و فقط خواهش می‌کند که شهردار زمینه را فراهم کند و بتوانند ساخت مرکز بیماران اوتیسم را از هفته آینده شروع کنند:« ما همه جوره آماده‌ایم».

  قهرمانان ورزشی در جهان و بازی‌های آسیایی هم در جلسه هستند و البته همه خانم؛ هداوندخانی مربی تیم ملی یونگودوی کشور، پگاه کلهرودی مربی آکادمی پینگ پنگ و آیدا فاضل‌نیا مدال‌آور تنیس روی میز. مجری نام چند مهمان حاضر در جلسه را می‌خواند و بخاطر کمبود وقت از آن‌ها عذرخواهی می‌کند؛ جواد لنگری استاد خوشنویسی کشور که یک تابلوی خوشنویسی هم به زاکانی هدیه می‌کند، زهره هلالی حافظ نابینای کل قرآن و دکتری زبان انگلیسی، مسعود خدیری کاشانی؛ شاعر جوان.

انتهای جلسه نوبت سخنرانی شهردار است. از پیام انقلاب می‌گوید و اینکه تهران سراسر فرصت است اگر مردم محور شهر باشند. بعد درباره منطقه صحبت می‌کند و از کارهای اضطراری‌ای می‌گوید که باید به سرعت انجام شوند. وعده می‌دهد که با تصمیماتی که در شورای معاونین خواهند گرفت خدمات شهرداری برای منطقه۲۲ به زودی گسترده‌تر و باکیفیت‌تر شود. جلسه رسما تمام است و حالا نوبت گفتگوهای غیررسمی با شهردار است. نخبگان جلو می‌روند تا خوش و بش کنند. دور و بر با یکدیگر سلام و احوال پرسی می‌کنند و شماره تلفن می‌گیرند. پسر جوانی که دغدغه مساجد را دارد جلو می‌رود و می‌گوید مساجد که باید مامن مردم باشند ساعتی شده‌اند و زود بسته می‌شوند. امام جماعت خودش را می‌رساند و صحبت می‌کند. دختر جوانی که سعی می‌کند خودش را به شهردار برساند به یکی از معاونین می‌گوید ده سال در شهرداری کار کرده اما استخدام نشده. از تبعیض حرف می‌زند و می‌گوید:« اگه خدمت معیاره مادر منم سال‌ها پشت جبهه خدمت کرده» زاکانی همزمان که صحبت می‌کند به سمت درب خروجی می‌رود.

بیرون در روی عکسی که از حاج قاسم نصب شده چیزی به یادگار می‌نویسد:« او قله وجود، اوج اخلاق، اوج خودباوری و ایمان، اوج توبیر و مسئولیت پذیری، اوج اقدام و ایستادگی برای خدا، برای اسلام، برای مردم و برای جامعه بشری بود. یادش گرامی و راهش پررهرو باد.» عکاس‌ها عکس می‌گیرند و فیلمبردار سعی می‌کند برای دوربین جا باز کند. توی این فرصت به اطراف نگاه می‌کنم. توکلی‌زاده به کسی شماره می‌دهد، مرد جانباز دست در دست همسرش گوشه سالن ایستاده، اساتید همچنان در سالن کنفرانس بحث می‌کنند و دختر نابینا همراه پدرش می‌خواهد با شهردار صحبت کند. یادداشت که تمام می‌شود شروع می‌کند:«من هر جا رزومه دادم قبولم نکردن» زاکانی می‌گوید من به عزم و اراده شما غبطه می‌خورم و بعد می‌خواهد رزومه را بدهند به شهردار منطقه: «من انجام وظیفه می‌کنم». آخرین گفتگوی پشت درب اتاق جلسات هم همان دختری است که ده سال در شهرداری کار کرده اما استخدام نشده. می‌گوید و اشک از گوشه چشمش پایین می‌آید. قهرمانی، معاون منابع انسانی خودش را می‌رساند. زاکانی می‌گوید:« صاحابش اومد! نگران نباش پیگیری می‌کنیم دخترم» دختر مشغول صحبت و نشان دادن برگه‌های توی دستش به قهرمانی می‌شود و زاکانی و معاونانش می‌روند در جلسه شورای معاونین تا مصوبات بازدید امروز را مشخص کنند و حرف دکتر معطر روی زمین نماند که:«جلسات به حرف تبدیل نشه آقای دکتر».

انتهای پیام/

۱۲ دی ۱۴۰۰ - ۱۲:۱۱
کد مطلب: 16240

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 0 + 0 =