به گزارش خبرنگار شهر؛ در میان آشوب اغتشاشات، یک پاکبان 34 ساله در مسیر وظیفه اش در میان گلوله ها زندگی خود را به خطر انداخت. او نه نظامی بود نه سیاستمدار، فقط یک فرد عادی بود که سعی می کرد نظم را در این آشوب حفظ کند اما در یک لحظه، گلوله ساچمه ای،با خشونت به صورت او اصابت کرد و حالا چشمی که دیگر امیدی نیست دیگر ببیند.
«ایمان» که به تازگی از بیمارستان لبافی نژاد مرخص شده است داستان را اینطور برایمان روایت می کند: «در محله خاک سفید، آتشهای مخازن زباله هر بار که می سوخت کار ما چند برابر می شد مخازن زباله ها را کف خیابان خالی می کردند و آنها را آتش می زدند . در بالای تپه، در دل همین محله هم معمولاً مخازن خالی میشدند و آتش میگرفتند در این مدت آماده باش صد در صد بودیم، پنج شنبه شب هنگام کار تلفنم زنگ زد. گفتند: «یک مخزن زباله در کوچه ولیعصر آتش گرفته، درخت هم داره میسوزه. سریع بیا.» من سریع موتورم را روشن کردم و به سمت مکان حرکت کردم.
به اینجای حرف هایش که می رسد مکثی طولانی می کند، می گوید:« من فقط یک پاکبان بودم» و ادامه میدهد:«وقتی رسیدم، دیدم مخزن خالی شده بود، اما آتش هنوز زنده بود. سعی کردم آن را خاموش کنم،. اما چند لحظه بعد ، یک گرمای ناگهانی در چشمم احساس کردم، گویی از داخل بدنم چیزی فوران کرده بود. درد شدیدی نیز در شکمم احساس کردم، گویی چهار تیر ساچمه به بدن و چشمم اصابت کرده بود.نمیتوانستم نفس بکشم، احساس کردم دیگر نمیتوانم ایستاده بمانم.
ادامه می دهد:«چشمم را گرفتم و خودم را به بیمارستان رساندم. احساس میکردم یک چشمم دیگر هیچ چیز را نمیبیند. این افراد، اغتشاشگران مسلح بودند که به من حمله کردند. همسرم که متوجه شد وحشت کرد. خیال میکرد چشمم تخلیه شده است. اینور و آنور میدوید، صدایش به لرزه افتاده بود و نزدیک بود سکته کند.الان دو تا جراحی کردهام و فعلاً مرخص شدهام. پزشکان گفتهاند اگر بینایی چشمم را به دست نیاورم، دوباره جراحی خواهم شد.«
با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت: «اینها چه بلایی سر من آوردند؟»
سنگ ها را جمع می کردیم و فحش می دادند
وقتی میخواهد روایتی از شروع روزهای اغتشاشات تعریف کند عصبانی به نظر می رسد گویی صحنه ها مقابل چشمش رژه میروند می گوید:«از هفتم دی ماه که آماده باش بودیم، کارمان خیلی زیادتر شده بود. وقتی سر کار میرفتم، اغلب مشغول جمعآوری سنگهایی بودم که برای پرتاب به سمت مأموران، ماشینها و اتوبوسها چیدهاند. یا شاخههای درختی را جمع میکردیم که قصد آتش زدنشان را داشتند، یا مجبور بودیم زبالههایی که بیرون از مخازن ریخته شده بود را مرتب کنیم.
اما به محض اینکه شروع به کار میکردیم، فحاشیها آغاز میشد؛ حرفهای رکیکی که آدم شرمش میآید بیان کند. همکارانم وحشت کردهاند. حق هم دارند، میترسیدند کار کنند؛ اغتشاشگران به هیچکس رحم نمیکردند.»
او با بغضی که سعی میکند متوجه اش نشویم و دردی که امانش را بریده می گوید:«پنج سال است که پاکبان هستم. در جنگ دوازدهروزه هر کجا را که صهیونیستها خراب کرده بودند، رفتم و تمیز کردم. اما آنقدری که این اغتشاشگران به اموال عمومی آسیب زدند، بیشتر دلم را سوزاند؛ چون بیشترشان نمیدانستند دارند پشت دست تروریستها بازی میکنند.
نظر شما