میانِ آوار و آگاهی؛ همدلی رکن اصلی

هفته روابط‌عمومی، فرصتی است برای مرورِ آنچه در ویترینِ خبر نمی‌آید؛ برای بازخوانیِ لحظاتی که پشتِ‌صحنه‌ روایت‌ها، انسانیتِ محض جریان دارد. در این یادداشت، نگاهی داریم به روزهای پُرآشوبِ اسفند ۱۴۰۴؛ روزهایی که آموختیم روابط‌عمومی بیش از آنکه فنِ مدیریتِ رسانه باشد، هنرِ تاب‌آوری در کنار همکارانی است که در میانه آوار، معنای واقعیِ “خانواده” را معنا می‌کنند.

اسفند همیشه برای ما اهالی روابط‌عمومی، فصلِ دویدن است؛ فصلِ گزارش ها ‌و خانه‌تکانیِ خبرها. اما اسفند ۱۴۰۴، طعم باروت و اضطراب داشت. در روزهایی که شهر میانِ هیاهوی جنگ تحمیلی سوم نفس‌گیر شده بود. 

روز بیست‌وپنجم اسفند برای من فقط یک تاریخ در تقویم نبود؛ آن‌ روز مرز باریک میانِ وظیفه و وحشت شد...من به عنوان خبرنگار خانواده روابط‌عمومی شهرداری منطقه ۸، باید میان لرزشِ دست‌هایم و ضرب‌آهنگِ کلمات، پلی می‌ساختم تا حقیقتِ تلاش‌های مدیریت شهری در دلِ بحران، گم نشود.

عصر روز بیست‌وپنجم بود. شهر بوی خاکستر و ترس می‌داد. در خانه بودم که صدای انفجار، سکوتِ وهم‌آلود اتاق را درید. خانه لرزید. تکانه‌های عجیبی که از خانه‌مان گذشت، شیشه‌ها را به رقصِ مرگ واداشت و ترک‌های تازه‌ای بر پیشانی دو دیوار خانه نشست. در آن لحظه، من فقط یک شهروندِ وحشت‌زده نبودم؛ من کارشناس خبر بودم. می دانستم که دشمن متجاوز به جایی از محل زندگی ام حمله کرده است، می‌دانستم که باید بنویسم. باید روایت کنم که بر رگِ حیاتی منطقه، یعنی اتوبان باقری، چه گذشته است.

در میانه لرزشِ انگشتانم، گوشی روی میز لرزید. آقای مهربانی بود؛ رئیس اداره. صدایش از میانِ همهمه‌ آژیرها و فریادها می‌آمد.

الو سلام ... بله رئیس؟

(صدای باد و همهمه)؛ اتوبان باقری رو زدن. یه حفره  بزرگ وسط اتوبان ایجاد شده. چند تا ماشین سوختن... متاسفانه شهید داریم. بچه‌های منطقه همه وسط میدونن، منم دارم کمک می‌کنم راه باز شه. سریع دست‌به‌کار شو. خبر رو با تمام جزئیات تنظیم کن. باید منبع اول باشیم تا جلوی شایعه رو بگیریم. سریع...

تلفن قطع شد. من ماندم و صفحه گوشی و لرزشی که بند نمی‌آمد. ترس، مثل بختک روی کلماتم نشسته بود. چطور می‌شد از حادثه‌ای نوشت که گرد و غبارش هنوز روی سر و صورتِ همکارانم در چند خیایان آن طرف‌تر بود؟

دوباره گوشی زنگ خورد. باز هم نام او روی صفحه نمایان شد؛ فکر کردم حتما می‌خواهد نکته‌ای فنی را سفارش کند یا می‌خواهد سرعتِ کار را یادآوری کند. با صدایی که سعی داشتم لرزشش را پشتِ سرفه‌ای مصلحتی پنهان کنم، دکمه اتصال را زدم. اما لحنِ او فرق داشت. انگار، لرزشِ پنهانِ صدایم را فهمیده بود.

(با لحنی آرام و شمرده) 
-سلیمانی خوبی! ببین... نگران نباش. نترس.
خوبم... دارم می‌نویسم...
-گوش کن چی می‌گم؛ ما یه خانواده‌ایم. همه با هم و کنار هم. آروم باش، تموم شد. با آرامش بنویس. نگران نباش...
به خودت مسلط باش. اوضاع داره جمع می‌شه. 

بله. ممنونم رئیس.

آن چند ثانیه، تمامِ معادلاتِ مدیریتی ذهن من را به هم ریخت. کلامش نه یک دستور اداری، که یک چترِ ایمنی بود در میانِ بارانِ موشک. دلم قرص شد. انگار آرام شدم، آن آتش ترس ناگهان فرو ریخت. دیگر انگشتانم نمی‌لرزید و کلمات به تقریر درآمد. 

خبر، در سریع‌ترین زمان ممکن تنظیم شد. آن شب، روابط‌عمومی شهرداری منطقه ۸، منبع اصلی و دقیق تمام خبرگزاری‌های تراز اول کشور شد. سرعت، صحت و دقت، مثل سه ضلعِ یک مثلث روی صفحه نشستند، اما برای من، یک ضلعِ چهارم هم وجود داشت: همدلی

حالا در هفته روابط‌عمومی، وقتی به آن روزهای پراضطراب فکر می‌کنم، بیش از آنکه یادِ حفره‌های عمیقِ اتوبان یا دودِ غلیظِ انفجار بیفتم، یادِ مفهومی می‌افتم که در هیچ کتابِ درسیِ علوم ارتباطات پیدا نمی‌شود. روابط‌عمومی پیش از آنکه علمِ مدیریتِ رسانه باشد، هنرِ مدیریتِ قلب‌هاست که در میانه جنگ و بحران یک سازمان را سرپا نگه می‌دارد.

مدیریت روابط عمومی سلسله‌مراتبِ خشکِ اداری نیست؛ بلکه امنیت روانی است که یک "مدیر همدل" به مجموعه‌اش هدیه می‌دهد. آن روز آموختم که کار کردن با مدیرانی که همراهی با کارمندان را بر ریاست ترجیح می‌دهند؛ چطور می‌تواند از میانِ خاکسترِ ترس، ققنوسِ آگاهی و خبر را به پرواز درآورد. هفته روابط‌عمومی بر تمام رفیقانی که در سخت‌ترین لحظات، خانواده بودن را بر ریاست ترجیح دادند، مبارک.

دلنوشته‌ای از لیلا سلیمانی؛ کارشناس خبر روابط عمومی شهرداری منطقه ۸

انتهای پیام/

۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۵۷
کد مطلب: 81139

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 0 + 0 =