۱۰۰ روز زندگی کاپیتان در هتل/ مردی که دل به خاک وطن سپرد

 در یکی از هتل‌های تهران که پناهگاه کسانی است که هستی‌شان را جنگ بر باد داده، مردی با وجود هزاران ساعت پرواز بر فراز جهان، ترجیح داد در کنار کسانی بماند که آشیانه‌شان ویران شده بود و او و همسرش، که روزگاری در دل خطر، نبض حیات را در دست داشت، امروز خود، روایتگر تاب‌آوری هستند.

به گزارش خبرنگار شهر، در میانه غبار جنگ، جایی که مرز میان حیات و زندگی با صدای انفجارها جابه‌جا می‌شود، گاه انسان‌ها نه با سلاح، بلکه با انتخاب‌هایشان قد می‌کشند.  

در لابی آرام اما مملو از پژواک خاطرات در هتل لاله، جایی که پناهگاه آسیب‌دیدگان طوفان جنگ شده است، با مردی روبرو شدم که چشمانش، گویی نگاشته از نقشه‌های آسمان بودند مردی که آسمان را خانه کرده بود، اما خاک را وطن برگزید...«حامد»، کاپیتانی با هشت هزار ساعت تجربه در میان ابرها؛ مردی که به گفته خودش، ۱۵۰ کشور را سفر کرده و در برخی از آن‌ها مدتی زندگی‌اش را زیسته است. او امکان اقامت در برخی کشورها را داشته اما در لحظه‌ای که آسمان وطن تیره و تار شد، انتخاب کرد که از خاک خود نگریزد. او با صدایی که صلابت خلبانان را داشت، گفت: «خون ما از سایر هموطنانم رنگین‌تر نیست؛ در این ایام سخت، مصلحت دیدم که وطن را در تنهایی رها نکنم.

اما وقتی از او می‌خواستی که داستان این روزهای پرآزمون را بشنود، سکوتش جای خود را به نگاهی مهربان به همسرش داد و آنجا بود که روایت تلخ و شیرینِ یک زن، که خود در خط مقدم نجات، پرستاری بود، آغاز شد…

خانم امیری جزئیات روزهای گذشته را در ایام جنگ اینچنین تشریح کرد:

ما در خیابان شاهین شمالی، در نزدیکی بیمارستان «امید» زندگی می‌کنیم؛ جایی که خانه‌مان در همان کوچه‌ای است که هر روز با لباس سفید و دغدغه‌ بیماران، در آن قدم می‌زنم. دو سه شب پیش از آنکه غرش انفجارها و حملاتِ اسرائیل و آمریکا سکوت شب را بشکافد، با همسرم بحثی شد؛ بحثی از سر نگرانی. از او خواستم به خانه دوستم در یوسف‌آباد برویم احساس کردم آنجا امن‌تر است، اما کاپیتان، با همان پافشاری همیشگی‌اش بر وفاداری به خانه، مخالفت کرد. او می‌گفت: «خون من از هموطنانم رنگین‌تر نیست.»

پس از ۹ سال زندگی مشترک آرام، آن شب نخستین درگیری زناشویی ما بود، اما تقدیر، دعوای ما را به سوی یک رانش بزرگ هدایت کرد. سرانجام، ما راهی خانه دوستانمان شدیم. اما فردای آن روز، پانزدهم اسفند، سپیده‌دم با تماسی از همکارانم در بیمارستان امید، دنیای من فرو ریخت. آن‌ها با صدایی لرزان سلامت مرا جویا می‌شدند و می‌گفتند: «ترکش‌های موشک تا حیاط بیمارستان پرتاب شده است!

وقتی به محله بازگشتیم، با صحنه‌ای روبه‌رو بودیم که تصورمان را نیز فراتر می‌رفت. برخورد چهار سنگرشکن به مجاورت ساختمان ما، واحد مسکونی‌مان و خانه‌های همسایگان را به آوار تبدیل کرده بود. در همان ساعات نخستین آشوب، با وجود ویرانی، چهره‌های نجات‌بخش در میدان بودند؛ از رئیس ستاد بحران منطقه ۵ گرفته تا نیروهای برق، گاز و آب و امدادگران، همگی برای بازگرداندن حیات به میان خاکستر در تلاش بودند.

۱۰۰ روز زندگی کاپیتان و خانم پرستار در هتل/ «آب در دلمان تکان بخورد»

خانم امیری از تلفن همراهش عکس‌های ساختمانشان را نشان می‌دهد در ادامه روایت را اینچنین بیان داشت:

من که خود پرستار اورژانس هستم، می‌دانستم که برای مدیریت این بحران شخصی، باید با خونسردی عمل کنم و خوشبختانه، توانستم از پس آن لحظات برآیم.

۱۰۰ روز زندگی کاپیتان و خانم پرستار در هتل/ «آب در دلمان تکان بخورد»

اکنون، صد روز است که در این هتل سکنا گزیده‌ایم. اینجا، جایی که گویی زمان برای آرامش ما ایستاده است. با وجود تمام رنج‌ها، اجازه ندادند حتی «آب در دلمان تکان بخورد». با احترام و همدلی، از مدیران گرفته تا نیروهای خدماتی، چنان با ما برخورد می‌کنند که گویی مسافری آزاد هستیم که برای آرامش خود هزینه پرداخته است. حتی همسرم در هتل برای من تولد گرفت و ما فقط مواد اولیه غذاها را به هتل دادیم و آنها برای ما و دوستانمان آن را پختند و آماده کردند. 

۱۰۰ روز زندگی کاپیتان و خانم پرستار در هتل/ «آب در دلمان تکان بخورد»

ما در این هتل، همگی بازمانده‌ایم؛ برخی در از دست‌دادن اموال و برخی در از دست‌دادن عزیزان و کانون‌های خانواده. ما رنجور و دلشکسته‌ایم، اما این محیط چنان با مهربانی خود، اجازه نمی‌دهد رنجمان عمیق‌تر شود. حضور پزشکان، روانپزشکان و دندانپزشکان و فراهم بودن دارو برای مهمانان، نشان از مراقبت بی‌دریغ دارد. من نیز در این میان، با تکیه بر تجربیات پرستاری خود، در کنار پزشکان ایستاده‌ام تا در درمان هم‌دردان، یاری‌گر باشم.

کاپیتان، پس از شنیدن روایت همسرش، با نگاهی روشن به واقعیت، سخن خود را چنین به پایان رساند:

«من اهل سیاست نیستم و خود را وابسته به حزب یا جناحی نمی‌دانم؛ اما باید بگویم که اقدامات انجام شده در این جنگ برای جلوگیری از قطع شدن رشته‌های زندگی، بسیار ستودنی است. هدف اسرائیل از این کار، تکه‌تکه کردن ایران و نابودی وطن بود، اما امروز این هدف برای همگان مبرهن و آشکار گشته است.

در حال حاضر، کارشناسان حکم به بازسازی ساختمان ما داده‌اند. ساختمان ۶ طبقه و ۲۶ ساله‌ی ما، قرار است با همکاری شهرداری و سازنده، به بنایی ۷ یا ۸ طبقه تبدیل شود. ما اکنون ودیعه‌ای ۱.۵ میلیاردی دریافت کرده‌ایم و خانه‌ای در همان محدوده پیدا کرده‌ایم. روزهای ما در این هتل رو به پایان است و تا ششم تیر ماه، به سوی خانه‌ی جدیدی که از دل ویرانی برمی‌خیزد، روانه خواهیم شد.

روایت این زوج، فراتر از گزارش تخریب یک ساختمان یا دریافت یک ودیعه است؛ این روایت، تجسم معنای «بازگشت» است. بازگشت از میان خاکستر به سوی زندگی و بازگشت از دل ویرانی به سوی امید. آن‌ها که با تمام جراحت‌ها، خانه‌ای نو را در همان کوچه قدیم ی می‌جویند، گویی می‌خواهند به جهان ثابت کنند که اگرچه جنگ می‌تواند دیوارها را فرو ریزد، اما هرگز نمی‌تواند ریشه‌هایی را که در این خاک عمیق شده‌اند، از میان ببرد. آن‌ها تا ششم تیر، در این پناهگاه موقت هستند، اما قلب‌هایشان از پیش، در حال بنا کردن ویرانه‌هایی است که از سنگ و سیمان، بلکه از اراده و عشق ساخته شده‌اند.

۳۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۱۰
کد مطلب: 82153

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 0 + 0 =