به گزارش خبرنگار شهر، ساعت به دوازد ظهر نزدیک است؛ آندم که خورشید در میانه آسمان میایستد تا هیاهوی روز، لحظهای نفس تازه کند. به لابی هتل لاله آمدهام تا در این میانه، دیداری تازه کنم با آسیبدیدگان جنگ که هتل، پناهگاه موقت روزگارشان شده است.
در این ساعات، رستوران هتل تنها محل سرو غذا نیست؛ تالار انتظار کسانی است که آوارگی، سقف خانهشان را ربوده اما روح زندگی را از میانشان نبرده است.
هنوز ناهار آماده نشده که در گوشهای از رستوران، دخترکی با بلوز مشکی و سفید توجهم را جلب کرد؛ دستان ظریفش با سرعتی باورنکردنی، در کار بود. به کمک کارکنان آمده بود تا در نایلونهای روشن، دوغ و ماست و قاشق و چنگال بگذارد. تند و تیز، دهانه پلاستیکها را باز میکرد و با اشتیاقی که نشان از حس مفید بودن داشت، به یاریشان شتافته بود. صدایش میزدند: «سِروِه». دختری که گویی تجسم ایستادگی در عین معصومیت بود.
به او نزدیک شدم. خودم را معرفی کردم و گفتم برای گفتگو با آسیبدیدگان جنگ آمدهام. پرسیدم: «میتوانم با تو همصحبت شوم؟» و از او خواستم اگر پدر و مادرش در هتل هستند، از آنها اجازه بگیرد تا ناهار را کنار هم باشیم و گپ بزنیم. سِروِه، همچون تیری که از چله رها شود، به سمت تلفن گوشه رستوران دوید، داخلی اتاقشان را گرفت و با هیجان پرسید: «مامان، میتونم با خانم خبرنگار صحبت کنم؟» مادرش پاسخ داد که منتظر بماند تا خودش هم بیاید.

در این فاصله انتظار، سِروِه چند قالب یخ را در لیوان یکبارمصرف ریخت و با صدایی که سکوت فضا را میشکست، کوروچکوروچ شروع به جویدن آنها کرد. با لحنی کودکانه گفت: «با یخ خوردن، دلم آرامش میگیرد و خنک میشوم.»
او که متولد اردیبهشتماه ۱۳۹۶ است، در همین روزهای اقامت در هتل، دوستان بسیاری پیدا کرده؛ هلیا، هلما، وانیا… و هنگام گفتن نامشان، با انگشتان کوچکش تعدادشان را میشمارد. از روزهایش در اتاق بازی و تجربه پلیاستیشن تعریف میکند. سِروِه با اینکه کلاس سوم است، اما در کلام و رفتارش، فراتر از سنش دیده میشود؛ دختری بسیار خوشزبان، زرنگ و با چهرهای معصوم که موهایش را «گوجهای» با یکپاپیون سفید بسته است. پیش از آنکه مادرش به ما ملحق شود، گفت که اصالتا کُرد نیست، اما نامش را کردی انتخاب کردهاند؛ به معنای باد و نسیمی خنک. توضیح داد که نامش با اسم پدر و مادرش، «سالار» و «ساره»، همقافیه است. سِروِه با همه آدمهای هتل سلام و علیک دارد؛ گویی روابط عمومی این جمع کوچک است.
سرانجام خانم خلاقدوست، مادر سِروِه به جمع ما اضافه شد و پرده از روایت تلخشان در ایام جنگ اخیر برداشت:
«خانهای که در آن زندگی میکردیم، بنایی قدیمی، حیاطدار و شصتساله در خیابان جامی بود که به پدر همسرم تعلق داشت. روز نخست جنگ، به دلیل موج انفجار، سقف قسمتی از خانه فروریخت و بخشی از آوار روی پدر همسرم افتاد. آن روز سِروِه مدرسه بود البته مدرسه او از خانه دور نبود و او و همکلاسیهایش به شدت ترسیده بودند. همان روز خانه را ترک کردیم، اما در انفجارهای بعدی، آسیبها شدت گرفت و اکنون دیگر قابل سکونت نیست. وسایل خانه نیز از انفجاری بزرگ مقابل ساختمان ما از بین رفت. چند روز اول جنگ به خانه اقوام رفتیم، اما بعد به هتل پامچال معرفی شدیم که راهش دور بود و سرانجام به هتل لاله آمدیم.
شغل من و همسرم مانتوفروشی بود. جنگ نه تنها کسبوکارمان را به تعطیلی کشاند، بلکه تمام پارچههایی که در خانه داشتیم نیز در آتش سوخت. اکنون هر دو بیکار شدهایم. اینجا رسیدگیِ شهرداری به آسیبدیدگان بسیار خوب است؛ پزشک، روانپزشک و دندانپزشک داریم. قرار است ودیعهای برای تأمین خانهی جدید به ما پرداخت شود و امیدواریم که زودتر همه چیز سروسامان بگیرد.»
قصه خانواده «خلاقدوست»، تنها حکایت سقفهای فروریخته و پارچههای در آتش جنگ سوخته نیست؛ داستان تقلا برای ایستادن است، حتی وقتی زمین از انفجار موشک و بمب میلرزد. در هتل لاله، سِروِه با آن نام کردیاش که نویدبخش «باد و نسیم خنک» است، ثابت میکند که جنگ ممکن است شهرها و خانهها را ویران کند و کسبوکارها را به خاکستر بدل سازد، اما نمیتواند «کودکی» را از نفس بیندازد.
مادر درخواست کمک از دستگاههای مختلف دارد و البته از امید به فردایی که دوباره خانهای حیاطدار و امن برایشان مهیا شود. و در همین سو،سِروِه نمادی از تداوم است. او نسیمی است که از میان ویرانهها عبور کرده تا بگوید هنوز میتوان به فردا لبخند زد. این قصه واقعی، نه مرثیهای برای گذشته، که ستایشی است از ارادهای که در نگاه روشن سِروِه برای ساختن دوباره «خانه»، بیتابی میکند.
نظر شما