اپیزود اول: دهه هفتاد بود و خبر آمدنتان به شهر ما برای من یک دنیا ذوق و البته هیجان داشت. با خودم فکر می کردم که چطور می توانم شما را از نزدیک ببینم در بین آن ازدحام احتمالی؛ که ناگهان خبر مسرتبخشی روحم را جلا بخشید؛ من یکی از مدعوین برای دیدار با شما بودم. از شوق سر از پا نمی شناختم. یادم هست شب دیدار تا صبح از هیجان خوابم نمی برد و دهها سوال در ذهنم نقش بسته بود؛ آیا فرصت صحبت داده می شود؟ آیا جایی خواهم نشست که بتوانم در فاصله کوتاهی نسبت به جایگاه شما باشم و خوب ببینمتان و ...
صبح شد و با شوق فراوان راهی محل دیدار شدم. چهرهتان نورانیتر از آنچه بود که هربار از تلویزیون دیده بودم و البته بسیار مهربان با همان لبخند همیشگی. نمیدانم چه شد که هنگام خداحافظی در میان انبوه جمعیت در نزدیکترین فاصله ممکن با شما قرار گرفتم؛ از شوق و هیجان نمی توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم نگاهم به نگاه تان خورد؛ نگاه مهربان پدرانه تان اما افسوس که پرده ای از اشک شوق نگذاشت خوب ببینمتان.
اپیزود دوم: مدت ها بود ندیده بودمتان. دلم برای شما و لبخند پدرانه همیشگیتان و سخنان ارزنده و با صلابتتان تنگ شده بود اما مدتها بود خبری از حضورتان در رسانه ملی نبود.
آن شب هم مثل همیشه به امید حضورتان در مراسم عزاداری شب عاشورا در حسینیه امام خمینی (ره) پای تلویزیون نشسته بودم؛ اما خبری از آمدنتان نبود. در حالی که جای خالیتان عذاب آور بود، مراسم عزاداری سیدالشهدا را دنبال می کردم که ناگهان مثل همیشه استوار و ثابت قدم پا به حسینیه گذاشتید. پای تلویزیون از شوق نمی دانستم باید چه کنم. فقط تند و تند صلوات می فرستادم. خوشحالی وصف ناپذیری داشت پایان این دلتنگی. اینکه آمدید و چشمان انتظارم به صفحه تلویزیون نماند. آخر اینهمه دوری و بی خبری از شما طافت فرسا بود.
اپیزود سوم: ۱۳ تیرماه ۱۴۰۵، مصلی تهران و آیین وداع با شما که رفتن تان هنوز در باورم نمی گنجد. با خود می گویم ای کاش اکنون تیرماه ۱۴۰۴ بود و شما با حضورتان در آیین عزاداری شب عاشورا به انتظارها برای دیدارتان پایان می دادید و باز هم با لبخند پدرانه بر لب، توصیه مان می کردید. اما این بار فرق دارد. شما بار سفر بسته اید و از تهران برای همیشه می روید. آقای شهید ایران دلمان نمی آید بگوییم خداحافظ. دل ما برایتان تنگ می شود آقاجان؛ برای حضورتان در عزاداری های محرم، برای پیام های تان در سال تحویل ها، برای همه بزرگی کردن های تان برای ما که به قول خودتان فرزندانتان بودیم... دلمان خیلی خیلی تنگ می شود و امان از دلتنگیای که چاره ای برایش نیست.
به جایگاه چشم دوخته ام و باز هم این اشکها هستند که مزاحمند و راه دیده را بسته اند؛ بگذار ببینمش اکنون که میرود ای اشک از چه راه تماشا گرفتهای...
انتهای پیام/
نظر شما