به گزارش خبرنگار شهر؛ خیابان سارا، بلوار ابوذر تهران ۱۷ فروردین ۱۴۰۵ حوالی ساعت ۲:۳۵ بامداد، در دل شبهای جنگی، شاهد حادثهای عجیب بود.
ساختمان دو طبقه قدیمی که پناهگاه چندین نسل از یک خانواده بود به دلیل شلیک موشک از سوی جنگنده دشمن به تلی از خاکستر و اندوه و به صحنه ای از وحشت، فریاد و جستجو تبدیل شد. طبقه میانی این بنا، خانه «نارین» بود؛ خانهای که آن شب، نه تنها از غرش مرگ در ساختمان در امان نماند، که خود به بخشی از آن بدل شد.
نارین دوازده ساله با گیسوان بلند و سیاه و چهرهای کودکانه آن شب، ترس جنگ را در خود داشت، اضطراب همچون سایهای سیاه، چند روزی بود که بر دلش سنگینی میکرد. علی برادر نارین شاهدی از یک ماجرای عجیب است.
علی از آن شب میگوید و جزئیاتی تکان دهنده از انفجار...
خواهرم گفت بیا پیشم، امشب در دلم انگار غوغاست و می ترسم. کاش جنگ زود تمام شود. این صحبتها گویای عمقِ ناآرامی در دل نارین عزیزم بود وضعیتی که موید آن است که جنگ دیگر یک خبر نیست، بلکه حقیقتی نفسگیر است.
ساعت از ۲ بامداد گذشته بود همه تقریبا خواب بودند به غیر از نازنین خواهر بزرگترم که مشغول تماشای فیلم مورد علاقه اش بود ناگهان غرش گوشخراش جنگندهها سکوت شکسته شب را درید. کنجکاوی من را به سوی راهرو و تراس کشاند. نگاهم به آسمانِ سیاه دوخته شد؛ ناگهان، انفجاری مهیب، زمین را لرزاند و من را محکم به دیوار رو به رو کوبید. نفهمیدم چه شد. بدنم کوفتگی شدیدی داشت در میانِ گرد و غبار، وقتی به خودم آمدم، لرزه مرگ، تمام وجودم را فرا گرفت. سعی کردم خودم را سریع جمع و جور کنم گوشی تلفنم در جیبم بود اولین چیزی که به ذهنم رسید دوستم بود به او زنگ زدم و درخواست کمک کردم خانه آنها در محله ما بود. لحظاتی بعد صدای نالههای مادر عزیزتر از جانم را شنیدم. کورسوی امیدی در دلم جوانه زد خیالم کمی از مادرم راحت شد به دنبال صدا رفتم. همه اعضای خانه را صدا زدم ولی خبری از پاسخ به غیر از مادرم نبود.
مادر در میان انبوه آوار با رسایی ضعیف، صدا میزد: «نارین! علی! نازنین...»
اما در سوی دیگری از ماجرا در دل یک ایستگاه آتشنشانی، شب تولد یکی از قهرمانانِ بیادعا، بود شیرینی کیک روی زبانشان بود که ناگهان رو به تلخی رفت. انفجار در نزدیکی آنها بود و بسیار فوری به محل حادثه اعزام شدند.
یکی از کارمندان آتش نشانی که در روابط عمومی این سازمان فعال بوده از دیگر افرادی است که ابعاد و جزئیاتی از این حادثه را روایت می کند. او میگوید؛ خانه ما نزدیک محل حادثه بود. آن شب با صدای انفجار سریع به محل رفتم. بلافاصله نیروهای ایستگاه ۲۴ آتش نشانی هم رسیدند. چندین خانه دچار آسیب و تخریب شده بود که یکی از خانه ها ساختمان دو طبقهای بود که بعدا مشخص شده یک واحد زیر زمین هم داشته و پدربزرگ و مادربزرگ و یک فرزند معلولشان در آنجا زندگی می کرده و دو پسر دیگر و خانواده هایشان در طبقات فوقاتی.
یکی از پسرها به همراه همسرش که همان عمو و زن عموی نارین است و در طبقه بالایی ساکن بوده به دلیل انفجار و به تایید نیروهای اورژانس و آتش نشانی شهید شده اند. اما دختر عمو دچار شکستگی کمر و لگن شده افراد ساکن در در زیر زمین هم سالم خارج شد اما ماجرا در طبقه میانی پیچیده و مبهم است. علی برادر نارنین به نیروهای آتش نشانی میگوید دو خواهر( نازنین و نارین) و پدر و مادرش زیر آوارند.
نیروهای آتش نشانی به دنبال ردی از مفقودان هستند که در اولین مورد مادر خانواده را با کمک علی پیدا می کنند. نگرانی او برای فرزندانش از دردِ جراحاتش بیشتر بود. پدر هم زنده اما مجروح از زیر آوار خارج میشود. نازنین خواهر بزرگتر هم بر اثر انفجار از اتاق خواب به ضلع شمالی ساختمان پرت شده سرش از آوار بیرون است، مجروحیت دارد اما اثری از نارنین نیست...
آتش نشانان حاضر در عملیات نجات می گویند که مادر خانواده موقعیت حضور نارنین را نزدیک خودش میدهد ولی این موقعیت مملو از خاک نرم است که در دقایق اولیه نجات چند بار محل عبور آتش نشانان بوده است.

پس از دقایقی برای جستجو در تاریکی نیمه شب و پس زدن آوارها آن هم با احتیاط، ناگهان دستِ کوچکی که هنوز رمقی داشت تکان خورد. نارین بود که تقاضای نفس کشیدن میکرد. یافتن نارین، لحظاتی بود پر از تعلیق و اُمید.یکی از آتش نشانان حاضر، به صورت ویژه عملیات را در دست گرفت.
او اکنون جزئیات بیشتری از این ماموریت می دهد و می گوید موهای سیاه و بلندش عملیات نجات را دشوار کرده بوده «حدود یک متر آوار روی نارین بود.» تقاضای قیچی شد ولی حتی دلم نیامد موهایش را قیچی کنم. در آن لحظات به یاد دختر خودم افتادم. همه تلاشم را کردم بدون نیاز به چیدن موهایش نجاتش دهم که سرانجام نارین با لطف خدا نجات یافت...
در جنگ به ماموریتهای زیادی رفته بودیم اما این ماموریت خیلی خاص بود و به نظر همه حاضران و کارشناسان در محل حادثه، معجزه ای بیش نبود. بازگشت به زندگی نارین در حالی که بیش از یک مترو خاک نرم روی آن بود معجزه ای در جنگ اخیر بود.
حالا حدود ۴۰ روز از آن حادثه گذشته است، خانواده نارین داغدار عمو و زن عمو هستند. پدر نارین شکستگی شدید لگن و کمر دارد و به همراه همسر و دو دخترش در خانه عمهشان زندگی می کنند.
علی پسر خانواده میگوید در هتل زندگی میکند و هرچند بدنش در جنگ و شلیک موشک سالم مانده ولی هزینههای زندگی دارد کمرش را خم میکند. هزینههای درمان پدر، بیمارستان دختر عمو و مخارج زندگی خانواده هم کامل بر گردنش افتاده و در شغلش هم دچار مشکل شده است. به غیر از شهرداری تهران که کمکشان کرده دستگاه های دیگر کمتر به دادشان رسیده اند و هزینه های آمبولانس و بیمارستان سر به فلک کشیده است باید فاکتور بدهد تا به آن پرداخت کنند ولی با این وجود هنوز خبری از پرداخت نشده است.
علی هنوز لباس مشکی را بر تن دارد و داغدار عمو و زن عمویش است. از خدا می خواهد بلا از کشور دور شود و دیگر روزهای جنگ تکرار نشود. خدا را هزارباره شکر میکند و با اشاره به نجات نارین میگوید خانواده ما هیچ وقت لطف آتش نشانان جان بر کف را فراموش نخواهند کرد.
آتش نشانان در جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه همه جوره پای کار خدمت رسانی و کمک به حادثه دیدگان بودند اما به گفته علی قصه نارین، قصهای شد از بقا، از قدرت امید در دلِ ویرانی و از قهرمانانی که در تاریکترین لحظات، نورِ نجات را به ارمغان آوردند. نارنین هم فرشته نجات جنگ و نمادی شد از امید به آیندهای روشنتر، حتی پس از تلخترین شبها.
نظر شما