کودکی که معمار صلح است/ از انفجار در نارمک تا هندسه امید در میان آوار

جنگ خانه‌ «علی» در محله نارمک را به تلی از خاک تبدیل کرد، اما نتوانست رویای معماری‌اش را ویران کند. او می‌خواهد جای خالی ساختمان‌هایی که زیر آوار رفتند را با خانه‌هایی امن و استوار پر کند و معمار صلح در آینده باشد.

به گزارش خبرنگار شهر، جنگ، تنها در میدان‌های نبرد و زیر سایه‌ غرش جنگندها معنا نمی‌یابد؛ گاهی جنگ، در چشم‌های خسته‌ کودکانی که خانه‌شان را در زیر آوار بی‌رحم انفجارها گم کرده‌اند و در صدای لرزان روایت‌های نیمه‌تمام، خود را باز می‌یابد.

در لابی هتل لاله، جایی که تلاقی هزاران سرنوشت ناخواسته است، حضور آسیب‌دیدگان جنگ به ویژه در میانه ظهر مشهود است. بسیاری از مسافران، با اتمام غرش جنگنده‌ها و مهیا شدن دوباره‌ دیوارهای امن برای زندگی، در حال بستن چمدان‌ها و ترک این پناهگاه موقت هستند. اما هنوز برخی به نظر می رسد چند روز دیگر مهمان هتل هستند یکی از این چهره‌ها، نوجوانی است که گویی تمام تضادهای جهان را در خود جمع کرده است.

او، علی مرادی است؛ پسری دوازده‌ساله که پیراهن مشکی عزایش، بر تارک رنج‌هایش، هم‌رنگ آرزوهای ایستادگی‌اش است. در حالی که جهان درگیر حساب‌وکتاب‌های سرد جنگ و ویرانی است، او با گردنبند «یا حسین» بر گردن و زخمی بر دست که از ضربات طبل خادمان امام حسین (ع) برآمده، ایستاده است؛ زخمی که برای او نه نشانه‌ درد، که نشانه‌ افتخار و پیوند با ریشه‌هایی است که حتی جنگ هم نتوانسته آن را از خاک برکند.

خانه‌ای که حالا نه یک پناهگاه، که بخشی از خاطرات زیر خاک شده است. او با لحنی که میان معصومیت کودکانه و پختگی اجباری یک آسیب دیده جنگ در نوسان است، روایت می‌کند؛ روایتی از آن لحظه‌ای که تقدیر، مسیر زندگی را برای خانواده‌اش تغییر داد و از آن لحظه جهان کوچک او، از کوچه‌های نارمک به لابی‌ هتل منتقل شد.

کودکی که معمار صلح است/ از انفجار در نارمک تا هندسه امید در میان آوار

او چشمانش را می‌بندد. به آن صبح سرنوشت‌ساز در ۱۸ اسفند ۱۴۰۴ بازمی‌گردد و آن را اینچنین روایت می‌کند:

«اوایل جنگ بود و ما از شدت و صدای انفجارها به «اوشان» رفته بودیم. پدرم اما مانده بود تا چرخ کارگاه مبل‌سازی‌اش در خیابان دلاوران بچرخد. آن روز ساعت ده صبح از خواب بیدار شد. پانزده دقیقه به یازده می‌خواست برود سر کار که طبق عادت خواست حمام کند، اما فشار آب کم بود. با خودش گفته «چاره‌ای نیست، برگشتم حمام می‌کنم.» همین شد که زودتر از خانه بیرون زد. اگر آن روز فشار آب مشکل نداشت نمی‌دانم چه می‌شد.»

صدای علی کمی می‌لرزد، نه از ترس، که از بهت یک واقعیت تلخ و ادامه می‌دهد: 

«ساعت ۱۱:۳۰ بود که دیوار به دیوار اتاق من، هدف موشک‌های اسرائیل و آمریکا قرار گرفت. یکی از همسایه‌ها شهید شد. وقتی پدرم با تماس همسایه‌ها به خانه برگشت، آنچه که می‌دید با آنچه تصور می‌کرد، فرسنگ‌ها فاصله داشت. از ۲۵ اسفند هم که ساکن هتل لاله شده‌ایم.»

او میان اندوه ویرانی، از قصه‌ دوستی‌هایش و از رفاقت‌های گذرا در لابی هتل می‌گوید:  

«هیچ‌جا خانه‌ خود آدم نمی‌شود، اما انصافاً اوایل اینجا به ما خیلی خوش گذشت. با ماردین، رادین، محمدعلی، امیرعباس، آیهان و سامیار، دنیایی ساخته بودیم؛ از پلی‌استیشن و گیم‌نت گرفته تا فوتبال و پینگ‌پنگ. حالا اما بسیاری از دوستانم رفته‌اند و آن بازی‌ها هم کمرنگ شده است.»

 نگاه علی از هتل و ویرانی‌ها فراتر می‌رود. او نمی‌خواهد در گذشته بماند؛ او به فردا خیره شده است:

«آرزو دارم هیچ‌جای دنیا جنگ نباشد؛ نه در ایران، نه هیچ‌کجای دیگر. می‌خواهم درس بخوانم، مهندس عمران شوم و خانه‌هایی بسازم که هم زیباتر باشند و هم باکیفیت‌تر. من می‌خواهم شهرم را دوباره آباد کنم.»

علی می‌خواهد مهندس شود تا خانه‌ها را محکم بسازد. انگار او می‌داند که دیوارها تنها با سیمان و آجر بالا نمی‌روند؛ آن‌ها با آرزوهای کوچکی مثل آرزویش، محکم می‌شوند. علی مرادی، نوجوانی که زخم دستش از طبل عزاست و زخم قلبش از ویرانی؛ او امروز در هتل لاله نشسته است، اما رویاهایش از تمام این ساختمان‌های آسیب‌دیده بلندتر و استوارتر است. او معمار آینده است؛ معمار صلح.»

او با آن گردنبند «یا حسین» و آن چشم‌هایش، یادآور این حقیقت است که حتی در تاریک‌ترین لحظات جنگ، امید، تنها سازه‌ای است که هیچ بمب و موشکی توان تخریبش را ندارد.

۶ تیر ۱۴۰۵ - ۰۸:۱۶
کد مطلب: 82256

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 0 + 0 =