جزئیاتی از لحظات نفسگیر نجات ۱۵ کارمند بانک در جنگ / عملیات موفق در خیابان زرافشان

خیابان زرافشان تهران در جنگ رمضان هر ثانیه‌اش، یک عمر پر از بیم و امید شد و میان تلی از خاک و آهن، ۱۵ کارمند بانک در حصار آوار اسیر ماندند و آنچه آن روز پیش آمد از حافظه آتش‌نشانان حاضر در محل حادثه نخواهد رفت.

به گزارش خبرنگار شهر، «صداهایی بریده بریده و دور از زیر توده‌های آوار به گوش می‌رسید. نه تصویر روشن و مشخصی به چشم می‌خورد، نه حتی معلوم بود چند نفر زیر آن همه خاک و دود گرفتار شده‌اند. فقط یک چیز روشن بود اینکه جایی در دل ویرانی‌ها، هنوز زندگی نفس می‌کشید. مردم هراسان کنار خیابان ایستاده بودند. هوا بوی گاز می داد، بوی خاک سوخته، بوی اضطراب. همه چیز خاکستری شده بود؛ دیوارها، لباس‌ها، صورت‌ها و حتی نگاه آدم‌هایی که با دلهره به نقطه‌ای در میان آوار خیره مانده بودند.»

این صحبت‌ها را محمد شیری که ده سال است به سازمان آتش نشانی شهرداری تهران آمده و در این سال‌ها به مردم خدمت رسانی کرده، می‌گوید. او متاهل است و یک پسر دو ساله دارد. اما در روزهای جنگ اخیر، وقتی کشور زیر فشار حمله بود، او در تمام شیفت‌ها پای کار ماند و در بیش از ۲۰ عملیات اطفای حریق، جستجو و نجات حضور داشت. با این حال، آنچه در خیابان زرافشان دید، از جنس دیگری بود؛ صحنه‌ای که هنوز هم هر بار از آن حرف می‌زند، نفسش را سنگین می‌کند.

جزئیاتی از لحظات نفسگیر نجات ۱۵ کارمند بانک در جنگ / شکوه ایثار در خیابان زرافشان

این آتش نشان ۳۱ ساله تهرانی لحظات اصابت موشک به یک بانک در خیابان زرافشان را اینچنین روایت می‌کند:

حوالی ظهر بود. هنوز عملیات و ماموریتی در کار نبود. در شیفت کاری مشغول آشپزی بودم البته چون خودم از این کار خوشم می‌آید این موضوع را برعهده گرفته‌ام. همکاران هم استقبال کرده‌اند. تازه چند لقمه‌ای غذا خورده بودیم که ناگهان آژیرها به صدا درآمدند. شرایط جنگی بر سرعت بیشتر کار افزوده بود. باید سریع تر از همیشه خودمان را به مقصد می رساندیم. دقایقی بعد، خیابان زرافشان بودیم؛ جایی که دیگر شباهتی به خیابان‌های شهر نداشت. همه چیز رنگ خاکستر و غبار گرفته بود. محله پر بود از جمعیت؛ مردمی که با بهت و وحشت به ویرانه‌ها خیره مانده بودند و بوی تند و خفه کننده نشت گاز شهری، هر لحظه هشدار یک انفجار دوباره را می‌داد.

بعضی از همکارانم مشغول مهار حریق شدند و عده ای دیگر  از آنان برای قطع کردن جریان گاز تلاش می کردند که ناگهان چند نفر سراسیمه به سمت ما دویدند؛ با گریه و اضطراب می‌گفتند که از زیر آوار با آنها تماس گرفته شده و عزیزانشان زیر کوهی از بتن گرفتار شده اند. همان لحظه بود که آتش نشان‌ها فهمیدند در یک عملیات معمولی نیستند؛ نبردی است میان ثانیه‌ها و نفس‌های مانده زیر خرابه‌ها.

جزئیاتی از لحظات نفسگیر نجات ۱۵ کارمند بانک در جنگ / شکوه ایثار در خیابان زرافشان

جستجو را با تمام وجود آغاز کردیم. سرانجام روزنه ای را از سمت سرویس بهداشتی بانک پیدا کردیم. صدای ضعیف کمک خواهی از آن زیر می آمد، اما دهانه، آن قدر تنگ بود که ورود به آن غیرممکن به نظر می رسید. مصطفی جواهری همکارم که از من ریز جثه تر بود، داوطلب شد. با هر سختی بود، روزنه را کمی بازتر کردیم. وقتی مصطفی با تجهیزات داخل شد، دقایقی بعد صدایش را شنیدم که با صدایی لرزان گفت که تعداد مصدومان زیاد است،  ۱۵ نفر اینجا هستند، آن موقع تازه ابعاد فاجعه را درک کردم.

من نفر دوم بودم که وارد شدم. شرایط داخل، کابوس وار بود. تاریکی مطلق، گرد و غبار سنگین و کمبود اکسیژن. گوشی یکی از مصدومان در میان آوار رها شده بود و مدام زنگ می خورد. «مرضیه» بود؛ زنی که انگار التماس می کرد کسی صدایش را بشنود و به او پاسخ دهد دلم می خواست گوشی را بردارم و بگویم که اینجا هستیم، اما هر ثانیه برای ما حکم مرگ و زندگی داشت.

اما اگر حتی یک لحظه برای صحبت کردن اضافه وقت می‌گذاشتم، اکسیژن محدود آن فضای خفقان آور تمام می‌شد و شاید کسی در همان دقایق جانش را از دست می داد. مجبور شدم سکوت کنم؛ سکوتی که از سر بی رحمی نبود، بلکه برای نجات همان آدم‌ها بود.

حدود ۸ نفر از مصدومان که جراحت کمتری داشتند، با کمک ما و از طریق روزنه‌ای که با دستگاه برش بزرگ تر کرده بودیم، خارج شدند. اما برای ۸ نفر دیگر کار سخت تر بود؛ برخی بیهوش بودند و برخی چنان مجروح که باید با تخریب دیوارهای کناری و همکاری نیروهای اورژانس، با احتیاط تمام آنها را بیرون می کشیدیم. جمجمه یکی از مصدومان شکافته و بیهوش شده بود. آن روز  بسیار تلخ بود نمی دانم آن فرد که به اورژانس تحویل داده شد شهید شده بود یا نه.

 نجات جان چندین نفر ته دلمان را کمی شیرین کرد. مقداری از تلخی آن روز کاست. 

مدتی از آن روز گذشت تا اینکه فیلمی از عملیات ما در فضای مجازی وایرال شد. «مرضیه» همان جا ما را پیدا کرد. وقتی صدایش را شنیدم که با بغض گفت: «شما آتش نشانان موفق شدید پدرم را به ما برگردانید، یک دنیا ممنونم»، تازه فهمیدم تمام آن سختی ها، آن دودها و آن سکوت های اجباری، ارزشش را داشت

در آن روز خیابان زرافشان دیگر یک گذرگاه ساده نبود؛ میدان جنگی بود میان خاکستر و حیات، میان سکوت مرگ و فریاد بقا. ما در میان رگبار آوار و غبار تیره، نه تنها با شعله‌ها و گاز، بلکه با خود تقدیر روبرو بودیم. هر قدم که در میان ویرانه‌ها بر می‌داشتیم گویی بر لبه تیغ می‌رفتیم تا از میان شکاف‌های تاریک، نوری از زندگی را بازپس بگیریم.

ما در آن لحظات نه برای نام و نشان بلکه برای بازگرداندن پاره‌های جان این خاک ایستادیم؛ چرا که هر انسانی که در این سرزمین نفس می‌کشد، بخشی از هویت و افتخار ماست. وقتی آن آوار سنگین از روی سینه‌ها برداشته شد فهمیدم که وظیفه ما تنها خاموش کردن آتش نیست؛ وظیفه ما پاسداری از این خانه و بذر امید در قلب وطن است. آن روز ما در میان ویرانی‌ها معنای واقعی حیات و عشق به میهن را بازیافتیم.

۱۸ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۱۲
کد مطلب: 81587

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 0 + 0 =