به گزارش خبرنگار شهر، زندگی گاه به شکلی بیرحمانه، در یک چشمبرهمزدن از ثبات به آشوب بدل میشود. گویی تمام آنچه در سالیان دراز با تکیه بر دیوارها و سقفها ساختهایم، تنها پوستهای نازک است که در برابر غرش ناگهانی جنگ، همچون کاغذ در آتش میسوزد و افرادی که سالیان خود را در میان گرمای خانهای سپری کردهاند، ناگهان خود را در میان غبار آوار و فریادهای آسمان مییابند.
در دل آشوب جنگ، گاه انسانها چون برگهایی در طوفان، در میان بقایای گذشته و بیم آینده سرگردان میشوند.خانم محبوبه شیرویه و خانوادهاش هم از این دست هستند. با او در یکی از روزهای گرم تیرماه ۱۴۰۵ و چند ماه پس از جنگ اسرائیل و آمریکا با ایران در لابی هتل لاله آشنا شدم. جایی که پناه زخمی دلهای آسیب دیدگان جنگ شده است.
علیرغم اینکه ویرانی خانهاش و آسیب روحی ناشی از جنگ، همچون زخمی کهنه بر جانش نشسته اما چشمان امیدواری دارد. او آنچه در ایام جنگ بر آنها گذشته و سبب شده راهی هتل شوند را اینچنین روایت میکند:
«خانه ما در خیابان فلسطین جنوبی بود. چند روز قبل از نهم اسفند به نوعی شرایط جنگی شده بود. اخبار را دقیق رصد می کردیم. من و همسرم آقای فرهادی، در پی آن بودیم که داروهایمان را تهیه کنیم؛ گویی با اندکی دارو، میخواستیم در برابر طوفان جنگ، سپری برای جانهایمان بسازیم تا دچار درماندگی نشویم.
سایه سنگین جنگ، همچون پنجهای سیاه بر پیکره کشور سنگینی میکرد. صبح ۹ اسفند ماه ۱۴۰۴ همسرم گفت برویم داروخانه و داروها را تهیه کنیم اما در همان لحظه که داشتم برای رفتن از خانه آماده میشدم و با اضطراب خود کلنجار میرفتم، در آن سوی اتاق، سکوت خانه با غرش انفجاری مهیب شکسته شد؛ گویی زمین زیر پایمان به لرزه درآمده و آسمان بر سر ما فرود آمد. از یک طرف اتاق به سمت دیگر پرتاب شدم
همسرم هم که در آن لحظه بر روی صندلی در سالن نشسته بود، به دلیل موج انفجار با شدت به زمین خورد؛ گویی ضربهای بیرحمانه او را از جای خود کنده بود و پای او در میان آن آشوب، دچار آسیب شد. من، در میانه آن هیاهوی مرگبار، تنها توان فریاد زدن داشتم؛ فریادی که در میان غرش موشکها و لرزش دیوارها، بیصدا میماند.
پسرم صبح سرکار رفته بود و محل کار و خانه فاصله داشت. در میانه کار و در دنیای خود بود که با شنیدن خبر جنگ از سوی همکارانش، ابتدا گمان کرد که اینها تنها شوخیهای آنها است؛ اما کسری از دقایق نگذشته بود که مطمئن شد این اتفاق افتاده، با تمام توان خود را به سوی خانه رساند. ورود به خانه و محله به دلیل شرایط پیش آمده بسیار پیچیده و مشکل بود اما سرانجام خود را به ما رساند.
درست در همان زمانی که او به خانه رسید، انفجار شدیدی دوباره رخ داد و در آن لحظه بهتآور، صدای انفجار، پرده گوش او را پاره کرد. ما در میانه موقعیتی چنان پیچیده و هولناک ایستاده بودیم که حتی صدای خود را نمیشنیدیم؛ تنها صدای آژیر آمبولانسها و آتشنشانها بود که در میان خاکستر و دود شهر، به گوش میرسید. به سختی از خانه خارج شدیم. بیرون از خانه وضعیت از داخل بدتر بود. تعداد زیادی شهید شده بودند.
رنج ما تنها به ویرانی سنگها محدود نمیشد. ما با بدنهایی خسته و آسیبپذیر روبرو بودیم؛ من با بیماری افت پتاسیم در کلنجار بودم و همسرم تازه در هفتم اسفند، از کارزار سخت شیمیدرمانی برای سرطان پروستات رهایی یافته بود. بنابراین وقوع جنگ و اتفاق پیش آمده برای ما شرایط جسمانیمان را حادتر میکرد.
دقایقی بعد همه به خانه دخترم در چهارراه سمیه رفتیم. دخترمان که پرستار و در خط مقدم درمان بود، در میانه این جنگ، حتی فرصت نکرد در کنار ما باشد؛ چرا که مسئولیتهای سنگین بیمارستانی، او را از ما در این لحظات تلخ دور نگه داشته بود.
روزهای نخست، در میانه چهارراه سمیه و در خانه دخترمان، سعی کردیم از تلاطمها بگذریم ولی شرایط جنگ تداوم داشت. بعدا به محل اسکان آسیب دیدگان جنگ رفتیم و در هتل لاله مستقر شدیم. چند ماه اینجا بودیم ولی امروز باید به خانه برگردیم.
کار تعمیرات و مقاوم سازی خانه ما دیرتر شروع شد و به نوعی مدتی بلاتکلیف بودیم. خانه ما ۴ طبقه تک واحدی و ۶۰ ساله است که برخی کارشناسان گفتند باید تخریب و نوسازی شود و برخی گفتند با مقاوم سازی میتوان ادامه داد. البته دو نفر از مالکان هم موافقت برای ساخت نکردند ولی ما موافق بودیم و سرانجام مقاوم سازی صورت گرفت.
ما چندین ماه نه تنها یک بنای چهار طبقه را مدتی از دست دادهایم، بلکه بخشی از معنای زندگی و آرامش دوران پیری خود را در میان دود و آوار اسفندماه از کف دادهایم. اکنون، تنها چیزی که برای ما باقی مانده، امیدی است که شاید در میانه این همه خاکستر، روزی دوباره جوانه بزند. امیداریم ایران هر چه بیشتر روزهای خوب را در پیش داشته باشد و اتفاقات مثبتی رخ دهد.»
همسر خانم شیرویه دو روز قبل از آغاز جنگ تحمیلی سوم از کارزار سخت شیمیدرمانی برای درمان سرطان رهایی یافته بود اما با انفجار موشکهای سنگر شکن در مجاورت خانهشان، مجدد آرامش از میان این خانواده رفت و ماجراهای جدید برای آنها آغاز شد. داستان خانواده آقای فراهانی یکی از صدها هزار داستانی است که در جنگ اخیر رقم خورد و آنچه برای آنها پیش آمده سندی دیگر از جنایات اسرائیل و آمریکا که این خانواده را با آسیب جسمی و روحی همراه کرد.
نظر شما