به گزارش خبرنگار شهر، ساعت از دوازده ظهر تابستان داغ تهران در تیرماه گذشته اما گویی زمان در اقامتگاهی در جنت آباد جنوبی ایستاده است. در لابی کوچک اقامتگاه، که همانند حیاط یک ساختمان نوستالوژیک است خبری از زرقوبرق هتلها و موسیقی ملایم یا صدای برخورد فنجانها نیست؛ اینجا زندگی شبیه خانه پدربزرگ و مادربزرگها است که انگار فرزندان و نوههای دختری و پسری را دور هم جمع کردهاند.
در لابی، صندلیهای راحتی قرمز چیدهاند، بر روی یکی از آنها نشستم تا موقع ناهار، نقطه تلاقی شود در دیدار با خانوادههای آسیب دیده از جنگ.
مسئول این اقامتگاه میگوید سر ظهر یکی از اعضای خانوادهها برای دریافت غذای خانواده به اینجا میآید. ناهار را از شهرداری تهران برایشان میآورند. آن را تحویل میگیرند و در اتاقهایشان میل میکنند.
بعد از رفت و آمد چندین نفر، با خانمی به اسم «هانیه فروغی» ملاقات کردم، زنی که در اوج جوانی، با خود بار سنگین از یک آوارگی را به دوش میکشد و گویی تمام تقویمهای سوخته روزهای جنگ را در چشمانش پنهان کرده است. او در آغوش، ماهان را دارد، نوزادی ۶ ماهه با چشمان آبی آسمانی و پوست سپید مرواریدی. با او هم صحبت میشوم و او دلش از روزهای جنگ پر است.
هانیه آنچه بر آنها در ایام جنگ گذشته و سبب اسکان آنها در اقامتگاه ادیب شده است را اینچنین روایت میکند:
همه چیز در یک صبح سربی، ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه دهم اسفندماه، تغییر کرد. آن لحظه که صدای انفجار، سکوت چیتگر را درهم پیچید و موشک به طبقات پایین ساختمانمان اصابت کرد، انگار تمام سالهای آینده زندگیمان هم با آن صدای مهیب، فرو ریخت.
خانه ما، آن ساختمان ۷ طبقه و ۶ واحدی که تمام خاطراتمان در آن ریشه داشت، در یک چشمبهمزدن، از یک پناهگاه به یک ویرانه غیرقابل سکونت تبدیل شده است. البته ما در آن لحظه خانه نبودیم اما برخی همسایگان بودند و یکی از آنها در طبقه پایین به شهادت رسید.
وقتی به خانه برگشتیم، با چیزی روبرو شدیم که دیگر خانه نبود؛ تمام داراییهای ما، از فرشهایی که با دقت انتخاب کرده بودیم تا مبلها و پردههایی که گرمای خانه را در آنها مییافتیم، در آتش جنگ سوختند.
خانم فروغی عکسهای خانه ویران شده را از گالری گوشی تلفن همراهش نشان میدهد و با بغض در مورد هر قسمت از خانه توضیح میدهد که اینجا اتاق بود و اینجا ....

او در ادامه جزئیات اتفاقات پیش آمده را اینچنین بیان داشت:
«ما مدت زیادی است که در این اقامتگاه هستیم. اگرچه در این روزهای سخت، تلاشهای مداوم شهرداری برای تأمین نیازهای اساسی ما، کمی از سنگینی بار این اتفاق کم کرده است؛ فراهم کردن وعدههای غذایی، اعزام تیمهای پزشکی و روانپزشکی برای حمایت از سلامت روحی ما و حتی اختصاص فضایی برای بازی کودکان، همگی نشان از این دارد که ما در این روزهای دشوار، تنها نیستیم. اما با تمام این حمایتها، هیچکدام نمیتواند جای «خانه» را بگیرد. این خدمات، اگرچه شرایط اقامت را برای ما ممکن کردهاند، اما نمیتوانند جای خالی آن امنیت قدیمی را پر کنند.
ماهان حالا ۶ ماهه شده و کمکم به غذا افتاده است؛ من باید برای او غذای جداگانه با دقت خاصی درست کنم و اینجا راحت نیستم.
وقتی با همسرم به محلهمان سر میزنیم. وقتی از میان آن کوچه میگذریم و به اسکلت ساختمان سوختهمان نگاه میکنیم، تا یک هفته روحم از کار میافتد. انگار روحم در آن طبقه چهارم، میان آوارها، گیر افتاده است. حتی نمیتوانیم برای برداشتن اندک وسایل باقیمانده به آنجا برویم؛ چون دیگر راهی به آن طبقات نیست.

بسیاری از همسایههای اقامتگاه ، که آنها هم در جنگ آسیب دیده بودند دیگر اینجا نیستند. آنها با بهرهمندی از تسهیلات و ودیعههای حمایتی شهرداری، به خانههای جدیدشان رفتهاند یا خانههای قدیمیشان بازسازی شده و به زندگی عادی برگشتهاند. اما ما هنوز اینجا، در این سکوت اقامتگاه ، در انتظار آن تصمیم نهایی کارشناسان ماندهایم. من فقط یک آرزو دارم: اینکه دیگر هیچ جنگی نباشد و بتوانم دوباره، با فرزندانم، زیر سقف خانه خودم بخوابم.

هانیه با نگاهی به ماهان و در میانه حمایتهای سازمانها برای تسکین درد او، همچنان در جستوجوی آن امنیت از دست رفته است که اسرائیل و آمریکا آن را نشانه گرفته. داستان او، تنها داستان یک خانه نیست؛ داستان جستوجوی دوباره «هویت» در میان خاکسترهای جنگ است. او منتظر است؛ برای روزی که بتواند با همسر و فرزندانش، زیر سقف خانه سابق خودشان، دوباره ساز زندگی را کوک کند و جنگی در کار نباشد.
نظر شما