به گزارش خبرنگار شهر، چهاردهم تیرماه است و حتی گرمای تموز مانع حضور میلیونی دوستداران آقای شهید در مصلی تهران نشده است. خصوصا اینکه امروز قرار است نماز بر پیکر مطهر ایشان قرائت شود.
با وجود اینکه قرار بود خواندن نماز از ساعت ۶ صبح آغاز شود اما برای راحتی زوار ساعت اقامه نماز ۲ ساعت دیرتر اعلام شد، اگرچه برای آنان که به عشق سید علی خامنه ای آمده اند ساعت و زمان و مکان فرقی ندارد، خیلیها خیلی زودتر از آغاز رسمی در محل حاضر شدهاند. بعضی با آنکه ساکن تهران هستند اما از نیمهشب راه افتادهاند، بعضی از شهرهای دور و نزدیک آمدهاند و از سحر خودشان را رساندهاند تا بتوانند در این وداع تاریخی حضور داشته باشند.
رهبر ما به خاطر ما کم سختی تحمل نکرده است
نواری به رنگ سرخ که به قول خودش نشانه انتقام است، بر مچ دستش بسته و می گوید از آذربایجان غربی آمده از شهر میاندوآب. لهجه ترکی باعث می شود کمتر مسلط به زبان فارسی باشد. تلاش می کند تا با سرعت خود را محل اقامه نماز برساند. می پرسم مسافت طولانی اذیت کننده نبود از میاندواب تا اینجا؟ با همان صلابتی که خاص اذری زبان هاست پاسخ می دهد: رهبر ما برای ما کم سختی تحمل نکرد حالا کمی در جاده بودن باید برای ما سختی حساب شود؟ لبخندی میزنم و خداقوتی می گویم.

عشق به آقا سختی ها را سهل می کند
دست فرزند بزرگتر را به دست گرفته و فرزند کوچکتر را به بغل. در فضای شلوغ مترو هفت تیر تلاش می کند از کنار دیوار برود تا ترددی آرامتر و ایمن تر داشته باشد. سوال می کنم انگیزه اش از آوردن فرزندان خردسالش چیست؟ می گوید می خواهم از حالا در ذهنشان نقش ببندد که سرباز مکتب خامنه ای هستند. شاید آوردن دو بچه به چنین مراسمی کار را برای ادم سخت بکند که قطعا می کند اما به عشق آقا هر سختی سهل می شود.

هر کسی با هر شرایطی خودش را به مراسم رسانده است
در میان جمعیت، صحنههایی دیده میشد که عمق این دلدادگی را بیشتر نشان میداد. هر کسی با هر شرایطی خودش را به مراسم رسانده است؛ مادری که کودک خردسالش را در آغوش دارد، مردی که با عصا آمده و فردی که با وجود معلولیت و سختی فراوان خودش را به جمعیت رسانده است. این حضور، فقط یک حضور فیزیکی نیست؛ اعلام وفاداری و همراهی تک تک ایرانی هاست به آقای شهیدشان.

پدر دوستت دارم حلالم کن
ظاهری متفاوت با اکثر زائران دارد، کلاهی بر سر و پرچم ایران بر دوش. گوشه ای محزون نشسته و چشمانش سرخ است از اشک. نزدیکش می شوم و تسلیت می گویم. می پرسم از کدام شهر آمده ای؟ می گوید همین تهران. دستش را زیر چانه اش می گذارد و باز به نقطه ای خیره می شود. به اصطلاح در حال خودش است. می توان سنگینی غم را روی شانه اش حس کرد. می گویم از ساعت چند به مصلی آمده ای؟ می گوید غروب دیروز یک بار آمدم و حالا هم برای نماز آمده ام. می پرسم می توانم علت حضور دوباره ات را بپرسم؟ بغضش می ترکد و می گوید می آیم تا حلالیت بطلم از ایشان. امیدوارم حلالم کنند. من قبلا نگاهم به آقا متفاوت با حالا بود. اما فهمیدم که چقدر اشتباه می کردم. دلم آرام نمی شود هرچه اشک می ریزم. البته می دانم ایشان بزرگتر از آن است که نبخشد. خودشان می گفتند همه ما دختران شان هستیم و حالا آمده ام بگویم پدر مهربانم دوستت دارم ببخشم و از آسمان ها برای همه ما و برای ایران دعا کن.
از او جدا می شوم تا به درد و دلش با آقا ادامه دهد شاید کمی سبک شود.

چفیهی بر دوشم آرامم می کند
خانم قدبلندی در گوشه ای ایستاده و در میان انبوه جمعیت به سختی کتاب دعایش را در دست گرفته و زیارت عاشورامی خواند. چفیه ای روی شانه اش است. خداقوتی می گویم و می پرسم در گرمای هوا با چفیه سخت نیست، پاسخ می دهد گرم است اما این چفیه را به یاد رهبرم اندخته ام این طوری حال دلم انگاری آرام تر است.
زیراندازش را در دست دارد. در میان خیل عظیم جمعیت به سختی با او همکلام می شوم. می گویم کاش زیرانداز نمی آوردید در این ازدحام اذیت می شوید. میگوید به یاد نمازهای عید فطر آورده ام. آخر دلم نمیاد بگویم آمده ام وداع . ما عادت نداریم در مصلی نماز بخوانیم و به آقایمان اقتدا نکرده باشیم.
«الصلوه الصلوه» و شانه هایی که از شدت گریه می لرزد
نماز شروع می شود؛ «الصلوه الصلوه» و صدای هق هق جماعت بیشتر. شانه ها می لرزد. تلخ است نماز بر پیکر آنی بخوانی که برایت جان بود.
پس از نماز، مردم یکصدا شعار «ای پسر فاطمه، تسلیت تسلیت» سر می دهند. شعاری برخواسته از دل جمعیت. بعد از آن، پیکرها یکییکی به سمت جایگاه منتقل می شوند. بسیاری از مردم با عجله و اشک به سمت پیکرها می روند. بعضیها تکهپارچههایی را که همراه آورده بودند بهقصد تبرک به پیکرها نزدیک میکنند و برخی دیگر فقط تلاش میکنند چند لحظه بیشتر در نزدیکی آقای شان بمانند آخر این آخرین وداع است.
ازدحام جمعیت بهقدری زیاد است که بهسختی میشود جایی برای قدم گذاشتن پیدا کرد. جای سوزن انداختن نیست. مردم کنار هم ایستادهاند؛ چشمهای همه یک نقطه اشتراک دارد؛ سرخ از اشک و چهرهها مغموم. بعضیها بیصدا گریه میکنند، بعضیها زیر لب صلوات میفرستند و بعضی دیگر فقط به جایگاه خیره ماندهاند گویی در باورشان نمی گنجد که آخرین وداع فرا رسیده است.
نوای مداحی در فضا میپیچید، حال جمعیت هر لحظه منقلبتر میشود. مردم پرچمهایی که در دست دارند را می چرخانند و برخی عکس آقای شهید ایران را بر سینه می فشرند.

این تنها یک وداع نیست قلب هایی است که در سینه بی قرارند در فقدان پدری دلسوز و مهربان. خداحافظ و دست خدا به همراهتان آقا جان. دلمان خیلی برای تان تنگ می شود.
انتهای پیام/
نظر شما