به گزارش خبرنگار شهر، ۱۰ فروردین ۱۴۰۴، سپیده دم شهر به جای آنکه با نسیم روزهای نزدیک به بهار دمیده شود، در هیاهوی برخورد موشک، به آسمان برخاست و غبار باروت و خاکستر بر آسمان تهران پاشید. شهر ساعت ۴:۳۰ صبح هنوز در خوابی عمیق بود که لرزه سهمگین انفجار در چیتگر شمالی، چندین سال خاطره، عشق و زندگی را در میان خاک و خاکستر فرو برد.
«آرزو انتظامی»، پرستاری که سالها دستان مهربانش پناه بیماران بیمارستان لاله و در لباس سپید پرستاری، مرهم زخم بیماران بود، این بار خود با زخم و درد روزگار روبرو شد. او خانه و کاشانهاش را در یک پلکزدن توسط آمریکا و اسرائیل از دست داد؛ خانهای که برای او، دختر یازدهساله و همسرش، فراتر از یک سقف، پناه امن و آرامش بود.
آرزو را در هتل آپارتمان ادیب ملاقات کردم با صدایی که هنوز لرزان و ناراحت است، آن لحظات را اینچنین تشریح کرد:
«آن شب در خانه مادرم بودیم، گویی معجزهای ما را از موشک و انفجار دور نگه داشته بود. نمی دانستیم چه پیش آمده و زمانی که برگشتیم انگار ناگهان جهانمان فرو ریخت.
ساعت چهار و نیم صبح بود که اوضاع بر هم ریخت. وقتی به محله رسیدیم. آنچه از زندگیمان مانده بود، تنها خاک، آوار، خاکستر و حسرت بود. تمام دار و ندارمان، تمام آن چیزهایی که در سیزده سال زندگی مشترک با هزار امید جمع کرده بودیم، دیگر وجود نداشت. دیگر وسایل خانه قابل استفاده نبود؛ انگار بخشی از وجودم زیر آن آوار مانده است.
آرزو با نشان دادن تصاویری از خانه آوار شده، ادامه شرح روزگارشان را اینچنین بیان کرد:
مدتها گذشت و من در برزخی میان ناباوری و اندوه دستوپازدم؛ حال روحیام تکه تکه شده بود. میدانید که چقدر در این شرایط اقتصادی سخت است که بخواهیم از صفر آغاز کنیم. من و همسرم سالها کار کردیم و شیفتها گذرانیدم تا بتوانیم چرخه زندگی را بچرخانیم.

چند ماه است که در این هتل آپارتمان، میان کسانی که مانند ما روزگار براشان تلخ شده، به دنبال سایه خانه میگردم. شهرداری چهارصد میلیون تومان داد، تا بتوانیم برخی از وسایل زندگی را تهیه کنیم. اما با این تورم بیرحم، این پول تنها مرهمی است بر زخمی کاری ما.

شهرداری بسیار با ما همراه بوده، محل اسکان و ۳ وعده غذا در این مدت برایمان فراهم کردند، مقداری ودیعه دادند ولی دولت هم باید صدای ما را بشنود؛ ما بیش از هر زمان، به دستهایی نیاز داریم که کمک کنند تا سقف خانهای امن را دوباره بر سرمان داشته باشیم. تمام آرزوی من این است که دیگر جنگ نشود تا شاید بتوانیم دوباره گوشهای دنج اجاره کنیم، جایی که دخترم بتواند شبها بدون هراس، خوابهای رنگی ببیند.»

این تنها روایت آرزو نیست؛ بلکه مرثیه زنی است که در میانه آوار و تلخی، امید از دست رفتهاش را جستجو میکند. هتل آپارتمان ادیب، با همه تلاشش، تنها سایهبانی برای آسیبدیدگان جنگ است. آرزو همچنان در انتظار است؛ منتظر خانهای که در دیوارهایش دوباره صدای خنده دخترش بپیچد و بتواند در آرامش شب، دست دخترش را بگیرد و به او بگوید: «بخواب عزیزم، اینجا دیگر اتفاقی نمیافتد و همه چیز امن و امان است.»
نظر شما