دو هدیه ویژه ترامپ برای «جانا»/ روایتی از کودک ۱۹ ماهه با جلیقه قرمز امید

در میان دود غلیظ و صدای مهیب انفجار، جایی که مرز میان مرگ و زندگی به باریکی یک پلک زدن بود، جانا از میان خاکستر برخاست. دختری نوزده ماهه که با ۲۰۰ خراش بر تن، اکنون در جلیقه قرمز کوچک خود، پازل یک معجزه را روایت می‌کند.

به گزارش خبرنگار شهر، هفت سال از ازدواج محسن و مرجان می‌گذشت؛ سال‌هایی که با آمدن دخترکی سفیدرو و زیبا به نام «جانا»، به زندگی‌شان معنا بخشید. جانا اکنون نوزده ماه دارد، اما شاید در این هفت ماه اخیر، بیش از یک انسان بالغ، غم را لمس کرده باشد.

حادثه‌ای که برای این خانواده در خانه کوچکشان در خیابان صابونچی تهران رخ داد، فراتر از یک اتفاق ساده بود؛ ترامپ و دوستانش دو هدیه ویژه برای او و پدر و مادرش فرستادند. هدیه‌هایی که اولی به خانه مقابل آنها اصابت کرد او را تا لبه مرگ برد و دومی چند ثانیه بعد ۲۰۰ خراش بر بدنش کشید. جان مادرش را گرفت و پدرش را زخمی راهی بیمارستان کرد. همان‌طور که پدر جانا می‌گوید: «پازل اتفاقاتی که اگر کنار هم بچینی، چیزی به جز معجزه نمی‌بینی.»

دو هدیه ویژه ترامپ برای «جانا»/ روایتی از کودک ۱۹ ماهه با جلیقه قرمز امید

در مراسم بزرگداشت روز آتش‌نشانی، زمانی که جانا با جلیقه قرمز کوچکش در کنار پدر، پدربزرگ و مادربزرگش نشسته بود، امکان یافتم با او و پدرش در فضایی آرام‌تر صحبت کنم. محسن ابراهیمی، پدر جانا، متولد سال ۶۴، با چهره‌ای که حکایت از غمی عمیق دارد، از آن لحظات سیاه می‌گوید. او با آهی که از عمق جان برمی‌آید، روایت می‌کند:

«شنبه، ۸ فروردین ۱۴۰۵، حدود ساعت ۱۳:۱۰ بود که ناگهان همه چیز تغییر کرد. در پذیرایی نشسته بودم و همسرم در حال پخت غذا برای جانا بود که ناگهان صدای مهیبی آمد؛ انگار اتمی زدند! همه چیز سیاه شد و خانه را دود گرفت. جانا که در دو متری من بود، با شنیدن صدا به بغلم پرید. من همسرم را گرفتم و چون نفس جانا رفته بود، به سمت پشت‌بام رفتیم تا شاید هوایی به گلویش برسد. نزدیک خرپشه بودیم که ناگهان صدای بزرگتری آمد؛ حمله‌ای که صد برابر سنگین‌تر بود. دیگر همسرم را ندیدم...»

او با بغض ادامه می‌دهد: «جانا از بغل من هفت پله پایین پرت شد. دقایقی بیهوش شدم و با صدای آتش‌نشان‌ها به هوش آمدم؛ وقتی چشم باز کردم، فقط می‌دیدم که در روی پایم است.  نمی توانستم تکان بخورم. صدای گریه جانا ناگهان بلند شد. مطمئن شدم دخترم زنده است. یکی از نیروهای آتش‌نشانی بالای سرم آمده بود از من پرسید که کسی اینجا هست؟ من فقط توانستم بگویم: بله. همسر و دخترم . در آن لحظه فقط یک چیز در ذهنم بود: جانا را به پدرخانمم بدهید...» بعدا متوجه شدم آن آقای آتش نشانی که ناجی ما بود آقای محمدی، رئیس سازمان آتش نشانی تهران بود.

دو هدیه ویژه ترامپ برای «جانا»/ روایتی از کودک ۱۹ ماهه با جلیقه قرمز امید

محسن می‌گوید که جانا با آسیب‌های جسمی و سوختگی، از میان آن دود و آتش برخاست ولی همسرش، ریحانه شهید شد. او می‌گوید: «در روزهای سخت، یاد صحبت‌های همسرم در جنگ ۱۲ روزه افتادم؛ می‌گفت اگر قرار باشد اتفاقی برای ما بیفتد، برای هر سه نفرمان باشد، اما اگر قرار است جانا زنده بماند، یک نفر از ما باشد. همان دعایش بود که باعث شد من زنده بمانم.»

او با اشاره به وضعیت فعلی خانواده می‌گوید: «جانا اکنون ۱۹ ماهه است و به عنوان کوچک‌ترین عضو آتش‌نشان افتخاری، در میان ماست. ما هنوز در میانه غم هستیم. همسرم را از دست دادم، خانه ام ویران شد، وسایل نابود، ماشین‌ها زیر آوار رفتند ولی تنها پناه ما آتش‌نشانی و شهرداری بودند. شهرداری خانه‌ای برایمان فراهم کرده و اندک وسایلی هم با خریداری شد. ولی از سوی دولت کمکی نیامد. من نیاز دارم که نزدیک به خانه مادرخانمم باشم تا جانا کنار او باشد. پس از این حوادث مادرخانمم عمل قلب باز انجام داد سنگینی غم فراغ دخترش برایش بسیار سنگین بود. از دولت و مسئولان درخواست کمک دارم تا بتوانیم دوباره زندگی‌مان را بسازیم.»

محسن ابراهیمی اکنون با هر بار نگاه کردن به زخم‌های تن جانا، تنها یک چیز را می‌بیند: پازلی که قطعاتش با خون و اشک و معجزه کنار هم چیده شده‌اند. جانا با آن جلیقه قرمز کوچک، یادآوری می‌کند که حتی در تاریک‌ترین لحظات دود و آتش، امید می‌تواند از میان خاکستر برخیزد. اما این امید، برای شکوفا شدن، نیازمند حمایت بیشتر است.

۱۵ مهر ۱۴۰۵ - ۰۸:۲۶
کد مطلب: 86471

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 0 + 0 =