به گزارش خبرنگار شهر، در آخرین روزها و دقایق سال ۱۴۰۴، هنگامی که زمین در آستانه نوروز، سال نو و در انتظار شکوفایی نسترنهای بهاری بود، ماه اسفند، رنگی غریب و سوگوارانهای به خود گرفت. چند روز بود که جنگ اسرائیل وآمریکا با ایران آغاز شده بود و ساعت ۲۳:۳۰ شب بیستوهفتم ماه پایانی سال، زمانی که مردم شهر، خود را برای استقبال از فصل نو آماده میکرد، آسمان پایتخت، حال و هوای دیگری به خود گرفت و در یک لحظه سهمگین، خشم بیرحمانه پهپادی انتحاری، آرامش خانهای را در هم شکست و شکوه شب را به خاکستر بدل کرد.
در منطقه ۴ تهران، در خانهای چهارطبقه که تکواحدی و پناهگاه گرمای یک خانواده بود، زندگی در اوج انسانیت جریان داشت. هنگامی که در آن، مهمانان و میزبان، در کنار هم، گرمای آخرین شبهای سال را تجربه میکردند. ناگهان، با صدای مهیب انفجاری، طبقه چهارم ساختمان چنان با شدت فرو ریخت که گویی هرگز از ابتدا در کالبد این بنا وجود نداشته است.
در آن ثانیههای پر از دود و آتش، هشت قلب که در آن لحظه با هم میتپیدند، در میان آوار و شعلههای بیامان، به سوی ابدیت روانه شدند. دو نفر از همسایگان هم مجروح شدند. از میان این ویرانه عظیم، زوجی جوان، فرزندان خردسالشان و مهمانان، در میان خاکستر خانه، به شهادت رسیدند. شدت این هجوم چنان بود که امدادگران و نیروهای آتشنشانی، با صحنهای مواجه شدند که گویی چندین نقطه از شهر، از کوچه ولیزاده تا پرتویی و لاله، همزمان در کام آتش فرو رفته است.
اما در واقع در کوچه لاله در میان این هجمه آهن و خاکستر، حادثهای رخ داد که از هر منطق جنگی فراتر رفت و به قلمرو معجزات غمانگیز وارد شد.
نوزاد بیستودو روزهای که هنوز بوی شیر مادر را بر تن داشت و تنها چند روز بود که با چشمانی بیگناه، جهان را دیده بود، با موج خشمگین و پرسرعت انفجار، از میان شکاف ساختمان به بیرون ساختمان پرتاب شد. او که هنوز در امنیت پتو و گرمای آغوش خانواده بود، در میانه تلاطمات جهان، به سوی طبیعت پرتاب شد.

فرزاد هنرور معاون خدمات شهری شهرداری منطقه ۴ تهران از جمله کسانی است که روایتی از این حادثه تلخ دارد و جزئیات بیشتر را اینچنین شرح میدهد:
«شهید محمدعلی کیالها، که از آن پس با نام قدسی «علیاصغر ایران» در حافظه این شهر حک شد، در لحظه سقوط، با شاخههای یک درخت در بوستان روبروی خانه روبهرو شد. در آن لحظه حساس، جایی که انسانها در برابر بیرحمی جنگ درمانده بودند، طبیعت، نقش مادری را ایفا کرد. آن درخت، با شاخههای خود، بدن کوچک و پتوپیچ این نوزاد سه کیلوگرمی را در آغوش کشید و او را از سقوطی مرگبار نجات داد؛ هرچند که او در همان آغوش سبز، به سوی آسمان بالاتر پر کشید.
این حادثه، تنها یک اصابت جنگی معمولی نبود بلکه روایتی عینی از اوج ظلم و ستم اسرائیل و آمریکا بود؛ آن هم در منطقهای که با ۸۶ حمله و ۵۳ اصابت مستقیم، بیش از ۱۰ هزار و ۳۶۰ واحد مسکونی را به ویرانههایی از خاطرات و آوار بدل کرده بود.
امروز، آن درخت دیگر تنها یک موجود گیاهی در میان بوستان نیست؛ او به نمادی از «شرافت بیادعا» بدل شده است. هر بار که نسیم از میان شاخههای او عبور میکند، یاد کلام جانسوز و پرمعنای مادربزرگ این شهید در گوش زمان میپیچد؛ کلامی که ستایش درخت را به تلاقی مرگ و زندگی پیوند میزند:«آفرین به تو ای درخت! آفرین به تو که در میان این جهان بیرحم، نسبت به بسیاری از انسانها شرافت داشتی و با تمام وجود، این نوزاد کوچک و پتویش را در آغوش خود گرفتی.»
این محله، از آن روز به بعد، دیگر تنها یک محدوده از شهر نیست؛ اینجا محله «علیاصغر» است؛ جایی که یادآور میشود، حتی در میان ویرانههای جنگ، اگر روحی به دنبال آرامش باشد، طبیعت میتواند با آغوشی از جنس شرافت، او را به بیکرانگی شهادت بسپارد.»
نظر شما