به گزارش خبرنگار شهر، در فاصله خانه تا بازار و یا در قیمت یک کیسه برنج و مدیریت شهری در میادین میوه و تره بار خرید را تا حد ممکن سادهتر، نزدیکتر به محل سکونت، باکیفیتتر و منصفانهتر کرده است.
ساعت از پنج عصر روز گذشته بود که مریم دستش را روی پیشانیاش گذاشت و به یخچال خیره شد.
دو گوجه مانده بود، نصف یک کاهو و چند تخممرغ.
از آشپزخانه صدای مادرش میآمد:
ـ برنج هم داریم؟
مریم درِ کابینت را باز کرد. کیسه برنج را تکان داد. صدای چند دانه برنج بیشتر شبیه جواب بود تا مقدار.
ـ نه... باید بخریم.
پسرش از اتاق بیرون آمد.
ـ مامان، میوه هم نداریم.
مریم لبخند کوتاهی زد.
ـ میدونم.
گوشیاش را برداشت و حساب بانکیاش را نگاه کرد. بعد، بیآنکه چیزی بگوید، لیست خرید را روی کاغذ نوشت:
برنج
حبوبات
مرغ
گوجه
خیار
سیب
موز
کاغذ را تا کرد و گذاشت داخل کیفش.
همسرش تازه از سر کار برگشته بود.
ـ کجا میری؟
ـ خرید.
ـ بریم فروشگاه سر خیابون؟
مریم مکث کرد.
ـ نه. میریم میوه و ترهبار.
مرد کفشهایش را دوباره پوشید.
آنها از خانه بیرون آمدند.
تهران در آن ساعت، همان تهران همیشگی بود؛ خیابانهای شلوغ، بوق ماشینها، آدمهایی که عجله داشتند زودتر به خانه برسند. هرکس چیزی در دست داشت و به سمتی میرفت.
اما برای مریم، شهر در آن لحظه فقط یک سؤال داشت:
چطور میشود یک سبد خرید را با همان پول همیشگی، کمی پُرتر به خانه برد؟
بازار محله نزدیک بود. همین نزدیکی، خودش یک امتیاز بود. لازم نبود سوار ماشین شوند، در ترافیک بمانند یا برای خرید چند قلم کالا، بخش دیگری از روز را از دست بدهند.
وقتی وارد بازار شدند، مریم اول سراغ میوهها رفت.
قیمتها را نگاه کرد.
سیب.
موز.
پرتقال.
بعد حبوبات.
بعد برنج.
همسرش آرام گفت:
ـ اینجا ارزونتره.
مریم جواب نداد. داشت حساب میکرد.
همیشه خرید کردن، فقط انتخاب کالا نیست. گاهی یک مسئله ریاضی است؛ اینکه با یک درآمد مشخص، چند نیاز را میتوان پاسخ داد.
کیسهها یکییکی پُر شدند.
اما پشت همین خرید ساده، داستان بزرگتری جریان داشت.
داستانی که از مزرعه شروع میشد و به همین بازار کوچک محله میرسید.
کشاورزی که محصولش را کاشته بود.
باغداری که ماهها برای رسیدن میوهها صبر کرده بود.
دامداری که هزینه تولید داده بود.
تأمینکنندهای که محصول را جمع کرده بود.
و بعد، زنجیرهای از توزیع که میتوانست کوتاه باشد یا بلند.
هر حلقه اضافه، میتوانست فاصلهای میان تولیدکننده و مصرفکننده ایجاد کند؛ فاصلهای که گاهی خودش را در قیمت نهایی نشان میداد.
فلسفه شکلگیری میادین و بازارهای میوه و ترهبار، از همینجا معنا پیدا میکرد:
کوتاهتر کردن این فاصله.
مریم وقتی قیمت برنج را دید، به عدد روی برچسب نگاه کرد و بعد به همسرش گفت:
ـ اینجا حدود سی درصد پایینتره.
مرد سرش را تکان داد.
ـ حبوبات هم همینطوره.
برای آنها این درصدها، عددهای خشک و اداری نبودند.
سی درصد یعنی چیزی که میتوانست در پایان ماه باقی بماند.
سی و پنج درصد اختلاف قیمت حبوبات، یعنی بخشی از همان پولی که شاید برای خرید چیز دیگری لازم میشد.
برخی اقلام گوشت هم در بازارهای میوه و ترهبار حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد پایینتر از بازار عرضه میشدند.
اما مریم خوب میدانست که فقط قیمت مهم نیست.
یک سیب ارزان، اگر کیفیت نداشته باشد، خرید خوبی نیست.
یک گوشت ارزان، اگر سلامت و استاندارد لازم را نداشته باشد، مزیت محسوب نمیشود.
خرید خوب یعنی قیمت مناسب، کیفیت قابل قبول، سلامت، تنوع و مهمتر از همه، دسترسی پایدار.
آن شب، وقتی مریم به خانه برگشت، کیسهها را روی کابینت گذاشت.
پسرش جلو آمد.
ـ موز خریدی؟
مریم یکی از موزها را بیرون آورد.
ـ آره.
پسر لبخند زد و موز را گرفت.
همین.
قصه برای او همینجا تمام شد.
اما برای شهر، قصه تازه شروع شده بود.
چون تهران فقط چند محله و چند بازار نیست.
شهری است با میلیونها نفر جمعیت و محلههایی که شرایط یکسانی ندارند.
در یک منطقه، بازار میوه و ترهبار ممکن است چند قدم با خانهها فاصله داشته باشد و در منطقهای دیگر، شهروند برای خرید همین کالاها مجبور باشد مسیر طولانیتری را طی کند.
پس توسعه بازارها فقط به معنی زیاد کردن تعداد تابلوها و ساختمانها نیست.
باید دید کجا جمعیت بیشتری زندگی میکند.
کدام محله دسترسی کمتری دارد.
کدام بازار ظرفیتش تکمیل شده.
فاصله مردم تا مراکز عرضه چقدر است.
و کجا واقعاً به یک بازار جدید نیاز دارد.
عدالت شهری، گاهی همین است:
اینکه محل زندگی آدمها تعیین نکند چقدر برای رسیدن به یک خدمت ضروری باید وقت و پول خرج کنند.
برای همین، بازار محله مریم فقط یک محل خرید نبود.
بخشی از زیرساخت زندگی روزمره محله بود.
جایی که باید تمیز باشد.
سامان داشته باشد.
استانداردهای بهداشتی در آن رعایت شود.
قیمتها در آن قابل نظارت باشد.
حقوق مصرفکننده در آن جدی گرفته شود.
و مهمتر از همه، وقتی شهروند وارد آن میشود، احساس کند شهر برای نیازهای او برنامه دارد.
البته بازار آینده فقط همین چهاردیواری نیست.
ممکن است فردا، مریم پیش از اینکه از خانه بیرون بیاید، قیمت کالاها را در تلفن همراهش ببیند.
بداند چه محصولی موجود است.
قیمتها را مقایسه کند.
حتی بخشی از خریدش را غیرحضوری انجام دهد.
فناوری قرار نیست جای بازار را بگیرد؛ قرار است فاصله میان شهروند و بازار را کمتر کند.
اما تمام اینها زمانی معنا پیدا میکند که اصل ماجرا فراموش نشود:
مردم.
مدیریت شهری قرار نیست جای دستگاههای اقتصادی یا متولیان تنظیم بازار را بگیرد.
اما شهر، ظرفیتهایی دارد که میتواند از آنها برای آسانتر کردن زندگی مردم استفاده کند.
یکی از این ظرفیتها، همین شبکه میادین و بازارهای میوه و ترهبار است.
شبکهای که اگر توسعه پیدا کند، فقط تعداد بازارها بیشتر نشده است.
اگر زنجیره تأمینش اصلاح شود، اگر ارتباطش با تولیدکننده مستقیمتر شود، اگر سبد کالاییاش کاملتر شود، اگر کیفیت خدماتش بالا برود و اگر بازارها عادلانهتر در محلات توزیع شوند، آن وقت اتفاق بزرگتری افتاده است:
یک خدمت شهری، به بخشی از حمایت از اقتصاد خانوار تبدیل شده است.
شب شده بود.
مریم ظرفهای شام را روی میز میگذاشت.
پسرش همان موزی را که از بازار گرفته بود، خورده بود و پوستش هنوز گوشه آشپزخانه بود.
همسرش گفت:
ـ فردا هم باید خرید کنیم.
مریم خندید.
ـ فردا نه. بذار اول همینها رو بخوریم.
بعد برای لحظهای به کیسههای خرید نگاه کرد.
شاید هیچکس هنگام خرید به این فکر نکند که پشت یک کیسه برنج یا چند عدد سیب، چه شبکه بزرگی از تولید، توزیع، نظارت و خدمات شهری قرار دارد.
مردم فقط خرید میکنند.
این وظیفه مدیریت شهری است که کاری کند این خرید، تا حد ممکن سادهتر، نزدیکتر، باکیفیتتر و منصفانهتر باشد.
چون شهر فقط جایی برای عبور کردن نیست.
جایی است که مردم در آن زندگی میکنند.
و کیفیت یک شهر را گاهی نه در بزرگترین پروژههایش، بلکه در سادهترین لحظههای زندگی میتوان سنجید؛
در فاصله خانه تا بازار.
در قیمت یک کیسه برنج.
در کیفیت چند سیب.
در زمانی که یک مادر برای خرید خانوادهاش صرف میکند.
و حتی در لبخند کودکی که وقتی کیسهها را روی میز میبیند، میپرسد:
ـ مامان، موز خریدی؟
شاید توسعه خدمات عمومی، در نهایت، همین باشد:
اینکه شهر، زندگی مردم را کمی آسانتر کند.
نظر شما