ساعت هشت و نیم شب بود. روی مبل لم داده بودم و تلویزیون بیصدا جلوی چشمم میدرخشید که ناگهان زیرنویس شبکه خبر توجهم را جلب کرد: « شبکه دو صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هدف حمله قرار گرفت...»
انگار دنیا برای لحظهای ایستاد. قلبم فرو ریخت، بند دلم پاره شد. صدای زنگ تلفن مرا از جا پراند. گوشی را برداشتم—دوستان و آشنایان یکییکی زنگ میزدند، با لحنهایی لرزان از همدردی و دلسوزی میگفتند و من فقط گوش میدادم.
با برادرم از کرج راه افتادیم؛ شب سردی بود، چراغ ماشینها در شریانهای شهر میدوید. حوالی ساعت ۹ و نیم شب به کوچه رسیدیم. کوچه را بسته بودند. سربازی جلو آمد، گفت: «ممنوعه… اجازهی عبور ندارید.»
با صدایی که از بغض میلرزید، گفتم: «ساکن یکی از همین خانهها هستیم.»
قدمبهقدم که جلو رفتیم، خیابان بوی خاک و دود میداد. از لابهلای شیشههای خرد و آجرهای پاشیده گذشتم تا به خانه رسیدم، خانهای که دیگر خانه نبود…
نه دری مانده بود و نه دیواری سالم. پذیرایی شبیه میدان جنگ بود؛ پنجرهها از جا کنده شده، کابینتهای آشپزخانه تکهتکه روی زمین افتاده بودند. نگاه کردم و گویی تمام سالهای زحمت و زندگیام جلوی چشمم خاکستر شد.
نفس کشیدن سخت بود. دلم میلرزید، مثل شاخهای در باد. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که بمانم و نگاه کنم.
در دل گفتم: «آرام باش… جنگ است دیگر…»
اما هیچ دلیلی، هیچ واژهای، نمیتوانست فضای تهی میان من و ویرانشدن خانهام را پر کند.
ساعت هشت شب بود؛ شبی که خستگیاش روی شانههایم سنگینی میکرد و دلمشغولیهایش هنوز در ذهنم موج میزد. پیام تأییدیه هتل که رسید، راهی هتل استقلال شدم. لابی با نورهای گرم و آرامش دلنشینش، تضادی عجیب با آشوب درونم داشت.
خسته بودم، اما همین که وارد شدم، آقایی که نماینده شهرداری بود با رویی گشاده و لبخندی صمیمی به استقبالم آمد. خودم را معرفی کردم. با احترام مدارک را خواست، ثبتنام انجام شد و با لحنی مهربان گفت اگر وسیلهای همراه دارم، برای انتقال به اتاق اطلاع بدهم و اگر کمکی نیاز دارم، حتما منتقل کنم. همان چند جمله ساده، باری از خستگیام کم کرد؛ گاهی مهربانی در همین کلمات کوتاه خلاصه میشود.
در همان لحظات، آقایی با چهرهای مهربان به سویم آمد. خود را معرفی کرد؛ از مدیران روابط عمومی شهرداری تهران. با اصراری دوستانه، سهم شام را برایم تهیه کرد و تحویلم داد.
آن شب، بیش از هر چیز، گرمای انسانیت را حس کردم؛ در استقبال صمیمانه، در پرسش از نیازها و در دستی که بیمنت پیش آمد. خستگی هنوز بود، اندوه هم؛ اما در دل آن شب، جرقهای از همدلی روشن شد که تا مدتها در خاطرم خواهد ماند.
با سپاسی در دل، خداحافظی کردم و به سمت اتاقم رفتم؛ با این حس که هنوز، در میان همه سختیها، مهربانی زنده است.
پسر یازدهسالهام باید در کلاس آنلاین مدرسهاش حاضر میشد. دلنگران بودم؛ هم از شرایط، هم از اینکه مبادا این جابهجاییها تمرکزش را بههم بزند. اما با آرامشی که از همراهی و توجه نمایندگان شهرداری تهران و پرسنل هتل دیدم، با خیال راحت راهی محل کار شدم. پسرم را به بخش پذیرش سپردم؛ جایی که مهربانی در نگاهشان موج میزد و حس میکردم تنها نیستیم.
او با ذوق کودکانهاش کارت هتل را در دست میگرفت، مثل یک مسئولیت مهم که به او سپردهاند. با همان شور و شوق راهی رستوران میشد تا غذایش را بگیرد. عصر که برمیگشتم، با هیجان از برخورد گرم کارکنان هتل تعریف میکرد؛ از لبخندهایی که تحویلش میدادند، از احوالپرسیهای صمیمانه و از احترامی که حتی به یک کودک نشان میدادند.
در محوطه هتل، دنیا برای پسرم شکل دیگری پیدا کرده بود. میان رفتوآمدها و سکوت لابی، گوشهای بود که کودکی هنوز نفس میکشید؛ دور میز پینگپنگ، کنار تابها و صندلیها. همانجا بود که دوستان تازهای پیدا کرد؛ بچههایی که هر کدام، مثل او، خانهشان را از دست داده بودند و درد مشترکی در دل داشتند.
دور میز پینگپنگ، صداهای خندهشان میپیچید؛ اما پشت هر خنده، قصهای از دلتنگی و ترس نهفته بود. بازی میکردند، میدویدند، کلکلهای کودکانه داشتند اما گاهی وسط بازی، صحبتها ناگهان رنگ دیگری میگرفت؛ حرف از «جنگ رمضان»، از شبی که همه چیز عوض شد، از خانههایی که دیگر نبود، از اسباببازیهایی که در خانهها جا مانده بود.
آنها با هم بازی میکردند و با هم مینالیدند؛ بدون آنکه شاید خودشان بدانند، دلداریدهنده یکدیگر شده بودند. دوستیهایشان در چند روز شکل گرفت، اما عمقش به اندازه سالها بود؛ چون بر پایه درد مشترک، ترس مشترک و امید مشترک بنا شده بود.
برای من، دیدن این صحنهها تلخ و شیرین بود؛ تلخ از اینکه کودکیشان با خاطره جنگ گره خورده، و شیرین از اینکه حتی در میانه ویرانی، هنوز میتوانستند کنار هم بایستند، بخندند و برای لحظاتی کوتاه، جنگ را پشت درهای هتل جا بگذارند.
زندگی کمی روی آرامش گرفت. هرچند دلهایمان هنوز درگیر اتفاقات روزهای قبل بود، اما همین نظم ساده صبحگاهی، حس اطمینان میداد که زندگی ادامه دارد.
در دل آن روزهای سخت، همین لبخندها برایمان خاطره ساخت. اینکه میدیدم پسرم با وجود همه تلخیها، هنوز میتواند با عشق از آدمها حرف بزند و مهربانی را حس کند. گاهی پناه فقط یک سقف نیست؛ مجموعهای از دلهای همراه است که امنیت میآفرینند...
دل نوشتهای از مهشید فرجی؛ یکی از ساکنان خانههای آسیبدیده در جنگ
نظر شما