قصه بلوار ابوذر؛ از مادربزرگ محبوس زیر آور تا میهمانان تازه‌واردی که شهد شهادت نوشیدند

بامداد یکی از شب‌های پایانی حملات، بلوار ابوذر در سکوت شبانه فرو رفته بود؛ سکوتی که ناگهان با انفجاری مهیب شکست و چهار خانه ویلایی مسکونی را به آوار تبدیل کرد. در چند ثانیه، زندگی چندین خانواده میان مرگ، جراحت و ویرانی از هم پاشید؛ از خانه‌هایی که سال‌ها ساخته شده بودند تا خاطراتی که هرگز فرصت نجات پیدا نکردند همه زیر تلی از سنگ و آجر و آهن دفن شدند.

به گزارش خبرنگار شهر، شب از نیمه گذشته بود. بلوار ابوذر در تاریکی فرو رفته بود، چراغ‌ها خاموش و خیابان‌ها خالی از رفت‌وآمد. همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید، آن‌قدر عادی که هیچ‌کس حتی تصورش را هم نمی‌کرد چند دقیقه بعد، این محله آرام به نقطه‌ای از انفجار، آوار و فریاد تبدیل شود؛ نقطه‌ای که تا سال‌ها در حافظه ساکنانش باقی خواهد ماند.

در یکی از همین کوچه‌ها، خانواده زارع در ویلایی قدیمی اما پرخاطره زندگی می‌کردند؛ خانه‌ای دو واحدی با یک طبقه همکف و یک واحد زیرزمین. خانه‌ای که به گفته دختر خانواده، با دست‌های پدرشان ساخته شده بود؛ مردی که سال‌ها با کارگری و زحمت، آجر به آجر آن را بالا آورده بود تا برای خانواده پرجمعیتش سرپناهی بسازد. آن شب، مادر سالخورده در طبقه بالا خوابیده بود و پسر خانواده به همراه همسر و دو فرزند خردسالش در زیرزمین استراحت می‌کردند. زارع، دختر خانواده، آن شب در تبریز بود؛ دور از خانه، اما بی‌خبر از اینکه زندگی‌شان در آستانه یک تغییر دردناک قرار دارد. به طوری که صبح که می‌شود، دختر خانواده زارع در تبریز از حادثه‌ای باخبر می‌شود که روز را پیش چشمانش از شب تاریک‌تر می‌کند، همه خبر یک جمله است: «بیا… خونه‌تون زده شده.» و همین کافی است تا او راهی مسیری طولانی شود در میان اشک و بی‌خبری.

در واپسین ساعات آخرین روز حملات ددمنشانه رژیم سفاک صهیونیستی و آمریکا، ناگهان صدایی مهیب سکوت بلوار ابوذر را شکست. انفجاری که فقط یک لحظه بود اما موجش چهار خانه ویلایی کنار هم را در هم کوبید. دیوارها ترک برداشتند، پنجره‌ها کنده شدند، خرده‌شیشه‌ها در هوا پاشیدند و محله در چند ثانیه از خواب به کابوس سقوط کرد.

ساعت حدود ۲:۴۰ بامداد بود. چند دقیقه پیش از انفجار، پسر خانواده طبق عادت هر روزه‌اش بیدار شده و آماده رفتن بود. او راننده یک وانت بود؛ همان وانتی که تنها وسیله کار و درآمدش بود. اما همان لحظات اولیه انفجار، این خودرو نیز در کنار خانه آسیب جدی دید و عملاً از کار افتاد. از آن روز تا امروز، نزدیک به دو ماه است که پسر خانواده منبع درامدی ندارد و منبع درآمدش کاملاً از بین رفته است؛ آسیبی که در کنار ویرانی خانه، زندگی روزمره آن‌ها را هم متوقف کرده است.

در طبقه بالا، مادر در خواب بود که ناگهان با صدای انفجار از جا پرید. بخشی از دیوار فرو ریخت و درِ کمد دیواری با شدت روی او سقوط کرد. دختر خانواده می‌گوید : «مادرش فقط از «صدای شکستن بی‌پایان» حرف می‌زند؛ صدای شیشه، آجر و دیوار، در تاریکی مطلقی که حتی فرصت فکر کردن هم نمی‌داد.»

در زیرزمین، وضعیت بهتر نبود. موج انفجار شیشه‌ها را به داخل کشانده بود. کولر از سقف جدا شده و روی زمین افتاده بود. شیشه‌ها روی میز، تلویزیون، رختخواب‌ها و کف خانه پخش شده بودند. همسر برادر خانم زارع و دو کودک خردسالشان در میان گردوغبار و تاریکی، تنها به هم پناه برده بودند.

پسر خانواده بدون لحظه‌ای مکث، خودش را به طبقه بالا رساند؛ با پای برهنه، از میان شیشه‌های خردشده و آوار. برق قطع شده بود، بوی گاز در فضا پیچیده بود و جرقه‌های برق لحظه‌ای قطع و وصل می‌شدند. در همان تاریکی، مادر تنها توانست تلفن زیر بالش را بردارد، تماسی بگیرد و بگوید: «زیر آوار گیر کردم…»

اما نکته‌ای که خانواده بارها با تلخی از آن یاد می‌کنند این است که در آن شتاب و وحشت، هیچ‌کس حتی فرصت نکرد وسایل ضروری خود را بردارد. نه وسایل زندگی و نه خاطرات. تنها چیزی که از خانه همراه خود داشتند، لباس‌هایی بود که همان لحظه تنشان بود. خانه‌ای که سال‌ها ساخته شده بود، در چند دقیقه به جایی تبدیل شد که حتی فرصت خداحافظی هم نداد.

وقتی پسر به طبقه بالا رسید، راهی برای عبور باقی نمانده بود. درها بسته شده بودند، دیوارها فرو ریخته بودند و تنها مسیر، پنجره‌ای بود که هنوز سالم مانده بود.  

مادر، زنی که سال‌ها با درد کمر زندگی کرده بود، حالا باید از همان پنجره عبور می‌کرد. پسرش او را روی دوش گرفت، از پنجره به تراس رساند و با زحمتی وصف‌ناشدنی، از روی کولر به حیاط منتقل کرد. صحنه‌ای که هرکس می‌دید، اشکش بی‌اختیار سرازیر می‌شد.

کودکانی که از مرگ عبور کردند

اما ماجرا هنوز تمام نشده بود. در زیرزمین، همسر برادر و دو کودک خانم زارع همچنان گرفتار بودند. در آهنی زیرزمین بر اثر فشار آوار چنان چفت شده بود که باز نمی‌شد. راه خروج کاملاً بسته بود.

با تمام توان، در را شکستند. کودکان از میان شیشه‌ها عبور کردند. پاهای کوچکشان زخمی شده بود، دست‌هایشان خون‌آلود بود، اما زنده بودند. خوش‌شانسی بزرگ این بود که تخت آن‌ها در انتهای زیرزمین قرار داشت؛ جایی دورتر از پنجره و بارش مرگبار شیشه‌ها.

خانه‌هایی که همسایه مرگ شدند

وقتی اعضای خانواده یکی‌یکی به حیاط و سپس به پارک روبه‌رو رسیدند، تازه ابعاد واقعی حادثه مشخص شد. چهار خانه ویلایی کنار هم در بلوار ابوذر در چند ثانیه به توده‌ای از آوار تبدیل شده بودند. در همین چهار ویلای آسیب‌دیده، چهار غیرنظامی جان خود را از دست داده بودند؛ یک زن و شوهر و دو جوان ۳۱ و ۳۸ ساله. در خانه ای که پرتابه مستقیم اصابت کرده بود نیز چند نفر شهید شدند؛ خانه‌ای که بیشترین حجم تخریب را تجربه کرد.

قصه دردناک ۴ خانه خیابان ابوذر تنها مربوط به خانواده زارع ختم نمی شود. روایت تلخ خانواده سلیمانی هم در همین شب شکل می‌گیرد؛ خانه‌ای دیواربه‌دیوار که در قلب انفجار قرار داشت. پدر و مادر خانواده در همان لحظات اولیه حادثه جان باختند. فرزندان اما هرکدام با جراحات سنگین از زیر آوار بیرون کشیده شدند؛ برادر بزرگ با آسیب شدید پا و گذاشتن پلاتین، یکی از دختران با شکستگی جدی پا و جراحی، و پسر دیگر با شکستگی پا که هنوز تحت درمان است آن شب در خاطرشان ثبت شد و چه تلخ ثبت شد. 

در سوی دیگر، خانواده قاسمی نیز در همان محور حادثه متأثر کننده دیگری را تجربه کرده‌اند. خانه‌شان خالی از سکنه بود اما دو جوان از اعضای خانواده فقط دو روز قبل از این حادثه برای جمع کردن وسایل و رسیدگی به خانه آمده بودند. یکی نوه خانواده بود و دیگری پسر دایی او؛ دو جوانی که قرار بود تنها چند روز بمانند و برگردند اما هر دو در همان بامداد زیر آوار گرفتار شدند و جان خود را از دست دادند.

تصمیم‌های سخت در لحظات بحرانی

به گفته خانم زارعی نیروهای امدادی خیلی سریع می‌رسند. آمبولانس حاضر می‌شود، اما خانواده با وجود جراحات وقتی دیدند حالشان نسبتاً پایدار است، از انتقال‌شان صرف‌نظر کرده و می‌گویند ابتدا سراغ همسایه‌ها بروید؛ شرایط آنها بدتر است‌.

آن شب، در میان اضطراب و شتاب، کسی متوجه عمق جراحات خودش نبود. همه فقط به فکر نجات دیگران بودند. زخمی‌ها را به آمبولانس می‌سپردند و خودشان، با دست‌ها و پاهای خون‌آلود، در کنار خیابان ایستاده بودند برای سلامت همسایه‌هایشان دعا می‌کردند.

پس از انفجار؛ خانه‌هایی بدون سقف اما امیدهایی که زنده نگه داشته شده‌اند

اما آنچه در خانه باقی مانده بود، فقط آوار نبود؛ خانه‌ای بود که حالا هم سقفش رفته بود، هم خاطراتش، هم درآمدش. وانت پسر خانواده که تنها ابزار کار او بود از بین رفته بود و زندگی روزمره‌شان نیز مثل همان خانه، از حرکت ایستاده بود.

برای خانواده زارع این حادثه تنها تخریب یک خانه نبود؛ از بین رفتن سرپناهی بود که سال‌ها با دست پدر ساخته شده بود. حالا اما آنها به همت شهرداری تهران در یکی از بهترین هتل‌های تهران ساکن هستند و مراحل ساخت خانه و کمک به آنها در حال طی شدن است تا التیامی برای روح خسته‌شان باشد. خانم زارع ضمن قدردانی خواستار تسریع‌ در کارهاست تا بتوانند دوباره از نقطه‌ صفر خانه پدری را بسازند و زندگی را از نو آغاز کنند.

انتهای پیام/

۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۱:۵۸
کد مطلب: 80240

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 0 + 0 =